روزهاي كاري سختي را پشت سر مي گذارم. دشوارترين روزهاي كاري تا امروز. و امروز شايد سخت ترين روز بود. چند روزي هست كه اين گونه مي گذرد. از زماني كه پا درون كارخانه مي گذارم استرسم شروع مي شود تا لحظه اي كه به سمت خانه حركت مي كنم. كارهاي عقب مانده. توليدات معيوب. طلب هاي وصول نشده سرسام آور و بدهي هاي سر به فلك كشيده و هزار تا كار ديگر كه آخر سال همه روي سرم ريخته اند.
امروز مي خواستم گريه كنم. وقتي حدود ظهر مريم اس ام اس زد و حالم را پرسيد مي خواستم گريه كنم. هرچند اين بار هم گريه نكردم. يكي از همكاران پرسيد: حالت چطوره؟ دست هايم را بالا بردم و فرياد زدم خيلي عالي و لبخند زدم. حس كردم هم من آرام تر شده ام و هم به او روحيه داده ام. دوباره شروع كردم.
شب كه به خانه برمي گشتم لبخند از چهره ام محو نمي شد. هرچند خستگي اجازه راه رفتن را به من نمي داد.
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 0:7 توسط احسان
|