سرماخوردگی اگر هزار عیب و ایراد داشته باشه یه حسن بزرگ داره
یکی هست که نگرانته و زنگ می زنه احوالت رو می پرسه
- الو سلام
- سلام چطوری؟ خوبی؟
- ممنون. امشب جایی مهمون نیستید؟
- نه
- پس ما امشب میایم خونتون افطاری
- خواهش می کنم. منتظرتون هستیم.
عکسهای مربوط به محل دفن آیت الله طالقانی را اینجا ببینید.
حمید به پدرام که تازه به جمع ما پیوسته بود گفت: نگاه کن احسان طاعون گرفته. پدرام هم اول تعجب کرد و بعد با دلخوری ای که از چشمهایش می شد فهمید گفت تو برای چی طاعون گرفتی؟ برای چی الان طاعون گرفتی؟ اول باید کامو رو بشناسی تا روت اثر منفی نذاره. ابوذر هم انگار نه انگار که من طاعون گرفتم سرش به کار خودش گرم بود.
فردا هشتم شهریور است و سالروز شهادت رجایی و باهنر. به همین مناسبت اخبار شبانگاهی شبکه سه مستند واره ای از به قدرت رسیدن بنی صدر تا شهادت رجایی و باهنر پخش کرد. بنی صدر, حاج احمد را به عنوان نخست وزیر پیشنهاد می کند که به گفته گوینده تلویزیون امام به خاطر نسبت خویشاوندی با این پیشنهاد بنی صدر مخالفت می کند. نکته ای که گوینده نگفت, مخالفت امام با ورود روحانیت به جریان سیاسی کشور بود. پیش از این هم در جریان اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران, به همین دلیل هیچ یک از چهار کاندیدا معمم نبودند. به قول مهندس سحابی آدمهای بزرگ اشتباهاتشان هم بزرگ است. البته بنی صدر آدم بزرگی نبود اما در جای بزرگی نشسته بود. با اتفاقاتی که در دوران بنی صدر افتاد که مسلما اشتباهات خود بنی صدر هم نقش زیادی در آنها داشت باعث شد اعتماد از مکلاها به سمت معممین منتقل شود. در حقیقت امید مردم به روحانیت صد در صد شود به این مذمون که نجات بخشی امور سیاسی هم مانند امور دینی تنها با روحانیت امکان پذیر است. این شرایط امام را نیز در تنگنا قرار داد تا ورود متولیان دین را به سیاست قبول کند. از این نظر بنی صدر بیش از همه مقصر است.
هله عاشقان بشارت
که نماند این جدایی
برسد به یار دلدار
ساعت کمی از هشت صبح گذشته بود که بیدار شدم. صدای آشنایی از بیرون اتاق می آمد: «ببینید چه خوب توپ رو تو قسمت عقب تیم حریف جا میده و یک پوئن دیگه برای تیم ما به ارمغان می آره...». هنوز گیج خواب بودم. یک دفعه یادم افتاد که این صدای گزارشگر بازی فینال والیبال بین ایران و چین است. فوری دویدم بیرون. گیم سوم بود و ایران 22 به 24 عقب بود. وقتی بازیکن ایران می خواست سرویس بزند توی دلم گفتم این اخرین سرویس این گیم هست. اما نبود در کمال ناباوری ایران این گیم را 26 به 24 برد. بی اختیار شروع کردم به دست زدن. هیجان بازی نمی گذاشت بروم و به کارهایم برسم. می رفتم و می آمدم و کمی می نشستم و دوباره می رفتم. ایران که 15 به 10 از چین جلو بود گیم چهارم را 31 به 29 واگذار کرد و بازی به گیم پنجم کشید. من خیلی متاسفم برای چینی ها, چون نتیجه 15 به 7 در گیم پنجم فینال بازیهای جهانی یعنی تحقیر تیم بازنده. کاش امتیاز تیم چین که سه بر صفر آرژانتین را در بازی قبل شکست داده بود به بالاتر از این می رسید. وقتی چینی ها آخرین ضربه را به بیرون از زمین فرستادند دوربین فقط ایرانیها را نشان می داد چون دیگر هیچ بازیکن چینی داخل زمین نمانده بود که بخواهد او را هم نشان بدهد.
بازیکنان تیم ایران نشان دادند که یادگرفته اند با هم یک کار گروهی را انجام دهند اما هنوز یاد نگرفته اند که چگونه دسته جمعی خوشحالی کنند. البته شاید چون هیجان آن اتفاق بالا بود نمی شد انتظار چندانی هم از آنان داشت. هر کس به طرفی می دوید. یکی دو نفر پرچم ایران گیر اورده بودند و روی شانه هایشان انداخته بودند. یک نفر دیگر با پرچمی تا شده وارد شد. سه نفر دیگر داشتند پرچم را از دستش می کشیدند, یکی از آنها پرچم را گذاشت روی زمین و خم شد و آن را بوسید. دو نفر دیگر هم به پیروی از او همین کار را کردند. دوربین به میانه زمین امد و معلوم نشد که از کجا یک پرچم بزرگ ایران به آنجا رسیده بود. چند نفر آن را باز می کردند. یکی از کسانی که پرچمی روی دوشش داشت آن را روی زمین انداخت و خود را به گوشه آن پرچم بزرگ رساند. گوشه های پرچم را گرفته بودند و موج می دادند که یکی از بازیکنان پرید و خودش را روی پرچم پرتاب کرد. پرچم روی زمین افتاد و ...
به هر حال خوشحال بودم که در یک بازی گروهی توانستیم اول جهان بشویم.
مرخصی اجباری را تا به حال تجربه نکرده بودم. لذتی دارد زیاد با قابلیت پیشنهاد به غیر. در این مدت ملالی نبود جز دوری دوستان ناطق. از قضا این گاه همراه بود با آمادگی برای امتحان پیام نور. یک هفته مثل یک پشت کنکوری تمام عیار فقط کتاب خواندم, آنهم تاریخ. هیچگاه از خواندن تاریخ تا این حد لذت نبرده بودم. خوانش علمی گذشته پیش از اسلام با لبخندی بر لب و آهی بر دل. همراه کورش کبیر پیشروی می کردم و مانند داریوش بزرگ از تساهل و تسامح دینی حظ می بردم. از سنگدلیهای کمبوجیه خشمم می گرفت و از بی لیاقتی خشایارشا شاه و جانشینانش آتش می گرفتم. بی عفتی ها و عیش و نوشهای بی پایان شاهان و رفتار عجیب و گاه با بی غیرتی ساکنان محدوده اولین امپراطوری جهان که حیرت هر کسی را بر می انگیزد. اگرچه بعد از داریوش اول دل به حماسه سازی های بعضی سرداران پارسی که از قضا هر چه به سمت پایان دوره امپراطوری هخامنشی می رویم بر تعداد یونانیانش افزوده می شد بسته بودم تا امید برای حفظ غرور لطمه خورده از عدم پیروزی لشکر عظیم خشیارشا در برابر سیصد پونانی را از بین نرود اما این اسکندر بود که آن را به طور کامل و باور نکردنی نابود کرد.
و یک چیز عجیب: هنگامی که داریوش سوم از اسکندر شکست خورد و مجیبور شد با لباس مبدل از صحنه جنگ فرار کند, مادر, همسر و فرزندانش اسیر اسکندر شدند. مدتی بعد به داریوش خبر رسید که در میان راه, اساتیرا خواهر و همسرش که همراه قافله اسکندر بود, درگذشت.