یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند
ای آفتاب آهسته نه پا در حریم یار من
بعضی وقتها اتفاقاتی میفتند که عجیب و باورنکردنی به نظر می آیند و گونه ای جلوه می کنند که نمی شود از دیدنشان چشم پوشی کرد. مثل چاپ متن کامل فیلمنامه های وکیل مدافع شیطان و باشگاه مشت زنی. گاهی اوقات, اتفاقات پا را از این هم فراتر می گذارند, مثل پخش فیلم گوست داگ (روح سگ) به کارگردانی جیم جارموش از سینما چهار. معلوم نیست که فیلم می بینی, فلسفه می خوانی, هدایت می شوی یا گمراه. نمی دانی که چرا وقتی کسی کتاب زیاد می خواند و دیگران را هم تشویق می کند, روحانیت تقریبا تمام زندگیش را فرا گرفته (با پایبندی به سنتها و آیینهای سامورایی) و با آرامش ادامه حیات می دهد, آن وقت او بزرگترین گناه را به راحتی انجام می دهد: قتل. گوست داگ یک قاتل حرفه ای است که اغراق زیادی در مورد امکانات ساده اش می شود. بهترین دوستش بستنی فروشی است که به زبان دیگری صحبت می کند و تقریبا از گفته های هم چیزی نمی فهمند. او عاشق پرندگان است و به نظر می آید به خاطر قتل عام کبوترهایش قصد انتقام دارد نه نجات جان خود. زیباترین صحنه فیلم زمانی است که گوست داگ از داخل دوربین اسلحه اش رئیس مافیا را هدف گرفته و آماده شلیک است اما ناگهان صفحه سیاه می شود. سرش را بلند می کند, یک پرنده – به نظرم سینه سرخ بود- روی صداگیر اسلحه نشسته است. تمام حواس گوست داگ از گروه مافیا متوجه پرنده می شود. لبخند می زند و به محض اینکه پرنده پرواز می کند دوباره نشانه گیری را از سر می گیرد. شنیده بودم رابطه عاطفی با پرنده ها نشان از روحی لطیف دارد که به نظر برای یک قاتل غیرعادی است. قاتل دوست داشتنی مانند لئون در فیلم «حرفه ای». چرا باید از با او رابطه احساسی برقرار کنیم؟ چون او انسانهای کثیف تر را از از بین می برد؟
گوست داگ آدم می کشد, به دختر بچه ای کتاب امانت می دهد و با او در مورد کتابهای همراه کودک که گوست داگ همه را خوانده صحبت می کند. او حتی به قاتلش هم کتاب هدیه می دهد. موقع دزدی هم کتاب می دزدد. اما آدمهای بدتر از او هم احساس تنفر را برنمی انگیزند. روسای مافیا عاشق کارتون نگاه کردن هستند. حتی کارتونهای معمولی مانند «گربه ملوس و کیف جادویی». شاید آقای جارموش می خواهد بگوید اگرچه این ها باید از روی زمین پاک شوند ولی آنها در حقیقت کودکانی هستند که گناهان بزرگی مرتکب شده اند. عجب دنیای کثیف لطیفی!
- دقت کردی چند وقته چقدر این سریال یانگوم پرطرفدار شده؟
- آره, زده رو دست اوشین. فکر می کنی چرا؟
- من فکر می کنم مردم دنبال اسطوره می گردند.
- مگه الان ندارند؟
- اگر داشتند که که هر چند وقت یکبار یکی رو بت نمی کردند.
- مردم برای چی باید اسطوره داشته باشند؟
- برای اینکه به اون تکیه کنند و با یاد اون به آینده امید داشته باشند و دردهاشون رو فراموش کنند.
- ولی ما ائمه رو داریم.
- شاید ایمان مردم ضعیف شده یا شاید وقتی یک اسطوره رو به چشم می بینند راحت تر می پذیرند تا چیزی که مثل یک افسانه براشون تعریف شده.
- مردم که همون مردمند و مثل هر سال توی محرم و صفر و ماه های دیگه عزاداری می کنند.
- چقدر از مردم توی عزاداری غیر از محرم شرکت می کنند و چقدر از همون ها که توی محرم و صفر عزاداری می کنند نیومدند حسین پارتی و دارند واقعا به امام حسین به چشم یک اسطوره نگاه می کنند و اون خصوصیاتی که شما مدنظرتون هست از یک عزاداری واقعی رو رعایت می کنند؟
- تو داری ارزشها رو زیر سوال می بری.
- نه من این کار رو نمی کنم. فقط گفتم شاید. ببین اگه اینطور هم که گفتم باشه این ضعف روحانیته. دقت کن, می گن وقتی مصائب عاشورا رو تعریف می کنند هر کسی دنبال یه هم همدرد خودش تو کربلا می گرده. چون هر مصیبتی که فکرشو بکنی اونجا پیدا می شه. حالا نگاه کن چه کسانی اینجا طرفدار پیدا می کنند. اوشین که همه عمر بدبختی کشید و یانگوم که هر قسمت یه بلا سرش می آد. پس می شه گفت مردم با اونها همذات پنداری می کنند.
- اما می شه گفت با اونها احساس همدردی می کنند.
- با این حال این نافی حرف من هم نیست.
روزهای تعطیلی برای سیما فرصتی بود برای پخش فله ای فیلمهای سینمایی تکراری – از پخش خلاصه فیلم مرد عنکبوتی 3 فاکتور بگیرید – در میان آنها فیلم انجمن شاعران مرده که برای چنمدین بار به نمایش در می آید از بهترینهای پخش بود. داستان فیلم در یک دبیرستان شبانه روزی پسرانه اتفاق میفتد که یک معلم ادبیات جدید را در اختیار گرفته است. این معلم جدید که رابی ویلیامز نقش آن را بازی می کرد در تلاش بود تا سنت های جاری را شکسته و طرحی نو در تدریس دراندازد. او به دنبال آموزش زندگی بود و ادبیات را بهانه قرار داده بود. مثلا از بچه ها می خواست که با ریتم دست زدن گروه دیگر قدم بردارند. بعد از همه خواست آنطور که دلشان می خواهد راه بروند و بعد به انها مضرات همرنگ جماعت شدن را یاداورمی شد. او شاگردانش را تحریک می کند تا زندگی متفاوت را تجربه کنند, اما به آنها یاداور می شود که متفاوت بودن را با حماقت همراه نکنند.
این متفاوت بودن و سنت شکنی برای معلم دردساز می شود و کارهای نسنجیده شاگردان هم اوضاع را برای معلم وخیم تر می کند. تا اینکه یکی از دانش آموزان که برخلاف میل پدرش می خواهد بازیگر شود با مخالفت شدید پدر مواجه می شود و اقدام به خود کشی می کند. یکی از شاگردان به جمع خیانت می کند و اعلام می کند که برای نجات خود از قضیه خودکشی تقصیر تحریک کردن مقتول را با همکاری مدیر مدرسه به گردن معلم ادبیات خواهد انداخت. دیگر شاگردان هم مجبور به شهادت علیه معلم می شوند. در نتیجه معلم از مدرسه اخراج می شود. هنگام خروج, بر خلاف میل مدیر مدرسه تعدادی از دانش اموزان روی نیمکت شان می ایستند و رو به معلم فریاد می زنند: ناخدا, ناخدای من.
پ.ن: مبعث مبارک باد.
پ.ن2: مجبورم کردی. مجبور شدم که یک نفر دیگر را خوشبخت کنم. متاسفم.
خبرهای دردناکی می رسد از گوشه و کنار. حبس عماد باقی و دستگیری مسعود باستانی و ....
دلم برای باقی می سوزد و برای ایران.
آن شبی که می خواستم بنویسم که چرا و چگونه شرایطی پیش آمد تا در وبلاگ از موسیقی استفاده کنم و چرا این ترانه را انتخاب کردم درست قبل از آپلود کردن وبلاگ برق رفت. آنجا می خواستم از کسی نام ببرم و این اتفاق را به پای این گذاشتم که نباید از او نام ببرم. پس دیگر دلیلی هم برای نوشتن آن متن نبود.
از این به بعد سعی می کنم با توجه به حال و هوای خودم و تقویم یک موسیقی را در اینجا بگذارم و برای دومین انتخاب, از آلبوم باران که تار و سه تارش با كيوان ساكت است و ني زدنش با حسن ناهيد و از قضا نمی دانم چه موقع این آلبوم منتشر شده که آوازش را خانمها شورانگيز و نغمه که البته نمی شناسمشان خوانده اند را انتخاب کرده ام.
لینک ترانه قبلی با صدای هنگامه +
لینک ترانه در حال اجرا با تار کیوان ساکت +
عادل ترین مردم کسی است که در مورد خودش به عدالت رفتار کند.
این جمله از امام علی را روی یک بیلبورد در میدان جمهوری نوشته بودند.
این یکی را هم کتاب همشهری همین پنجشنبه در میان گزیده زندگانی امام آورده بود:
رفته بود مدائن دهقان ها و کشاورزها که فهمیدند آمدند استقبالش جلوی اسب می دویدند.
پرسید: این چه کاری است که می کنید؟ گفتند: ما به بزرگان خود اینطوری احترام می گذاریم.
گفت: اینطوری فقط خودتان را تحقیر می کنید. به کسی هم سودی نمی رسانید. شما انسان هستید و آزاد. من هم مثل شما. این کار را نکنید.
نزدیک ظهر بود و گرمای هوا بیداد می کرد. آسمان هم پر از ابر بود و هوای دم کرده نفس کشیدن را مشکل کرده بود. کبوتر که دنبال جای سایه می گشت روی میله روبروی پنجره نشست. نسیم خنکی به صورتش خورد. از پنجره داخل را نگاه کرد. آدمها راحت و بدون دغدغه گرمای بیرون مشغول کار بودند. فقط یک مشکل بود. نمی فهمید که چرا پنجره را تار می بیند. فقط پنجره را. دیگر تحملش تمام شده بود. می خواست از شر این گرما خلاص شود. بال هایش را باز کرد و به سمت پنجره دایره ای شکل خیز برداشت اما لحظه ای بعد دیگر جایی را ندید.
صدا که آمد کارگرها همه برگشتند. داخل سوله پر از پر کبوتر شده بود. آن پنجره ای که کبوتر به سویش خیز برداشته بود یک هواکش قوی بود که حالا پرهای او را در تمام سوله پخش می کرد. کارگرها دنبال لاشه یک پرنده می گشتند اما اثری از او پیدا نکردند.
پسرک با آنکه عرق می ریخت اما حاضر نبود دست از بازی در این گرما بردارد. از روی زمین سنگ برمی داشت و به سمت پسر دیگری که در خرابه پشت سوله ایستاده بود پرتاب می کرد. دستش را دراز کرد که سنگی یزرگ بردارد که چشمش به پیکر نیمه جان کبوتر افتاد. دوستش را صدا کرد و با هم مدتی به او نگاه کردند. کبوتر گاهی اوقات تکانی می خورد. بیشتر پرهایش و یک پایش کنده شده بود. آن دو به هم نگاه کردند و نتیجه این شد که برای زجر نکشیدن کبوتر او را بکشند. پسرک دستش را زیر لاشه برد و بلندش کرد و تا لب جوب آورد اما دلش نمی امد کبوتر را بکشد. دست دیگرش را جلوش چشمانش گرفت تا پسر بچه دیگر سر کبوتر را از تنش جدا کند. بعد هم جنازه را آنطرف پرت کرد و به سمت خانه دوید.
بچه گربه که از پشت بوته های شمشاد بلند که پائینش لخت شده بود به آنها نگاه می کرد بعد از دویدن بچه ها ها آرام آرام به سمت لاشه کبوتر حرکت کرد. اطرافش را می پائید تا کسی آنجا مزاحمش نباشد. مطمئن نبود که کبوتر مرده باشد. نیم خیز و آهسته قدم بر می داشت تا غذایش را فراری ندهد. یک خیز بلند برداشت و لاشه را با دهانش پاره کرد. همان هیکل نحیف کبوتر برای یک وعده بچه گربه کافی بود. بچه گربه وقتی با زبانش خون دور دهانش را پاک می کرد در این فکر بود که کاش مادرش اینجا بود و می دید که دیگر بزرگ شده و خودش می تواند شکار کند و روی پای خودش بایستد.