تبليغاتX
مستانه
 

شب آرزوها گذشت و من هنوز منتظر یک معجزه هستم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:52 توسط احسان |

پیرمرد بچه هایش را صدا کرد تا کنارش بنشینند. بعد یک شاخه گل را که از میانه ساقه گرفته بود به انها نشان داد و گفت میدانید شکستن کمر یعنی چه؟ مشتش را باز کرد. شاخه گل از میان خم شد و افتاد. دوباره آن را صاف کرد و محل شکست را در میان انگشتانش مخفی کرد. کمر من هم زیر بار مشکلات زندگی شکسته بود, اما شما نمی دانستید و نمی دیدید. می دانید چرا؟ چون تا دیروز مادرتان مثل انگشتان دست من مرا صاف نگاه می داشت و نمی گذاشت خمودگی من را کسی ببیند.

پیرمرد با کمک عصای زمختش ایستاد و شروع به راه رفتن دور اتاق کرد و در حالی که گریه می کرد گفت عجب دنیای نامردیه! تا دیروز همه کس و همه چیز داشتم, امروز همه کسم را از دست داده ام.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 20:4 توسط احسان |

 

امروز ظهر سر نماز بین تو و خدا دعوا بود. سر من. چون تو قوی تر بودی من طرف خدا را گرفتم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 22:49 توسط احسان |

فقط برای تو می نویسم تا تو بخوانی. تا بدانی که...

می نویسم تا در پیشگاه همه اعتراف کنم که دوستت دارم. چیزی که تا به حال از گفتنش طفره رفته ام. شاید خجالت می کشیدم یا شاید هم می ترسیدم. اما دیگر از این حرفها گذشته است.

در راه چقدر کلمات زیبا به ذهنم امد تا برایت بنویسم اما می دانی که حافظه چندان قوی ای ندارم. به آسمان نگاه کردم تا شاید ستاره ام را بیابم. اما در این هوای نیمه ابری تنها چند ستاره بیشتر در آسمان نبود که حتما آنها هم برای من نیستند. برای تو هم نبودند که اگر بودند حال و روز ما این گونه نبود.

می خواستم برایت تعریف کنم تا بدانی از صبح چه بر من گذشت اما نمی گویم تا ناراحتت نکنم. اما می خواهم بدانی در همان حال که از شدت غم بیم آن داشتم که جان از بدنم خارج شود به این فکر می کردم که همین چند روز پیش تو را ناراحت کرده بودم و شاید این تاوان آن کار من است. نمی دانم می دانی یا نه که چقدر سخت است وقتی در این احوال به سر می بری مجبوری خودت را سرحال نشان بدهی و حتی بخندی و چقدر عذاب اور است. کاش جرات داشتم و بلند بلند گریه می کردم. کاش تو بودی با دیدنت آرام می شدم اما نبودی و من زجر می کشیدم.

به آن اتفاق فکر می کردم و صحبت نفس گیری که امروز صبح با مادرت داشتم. تمام سعیم را کردم تا بداند که اگرچه من از شما شناخت زیادی ندارم شما هم من را زیاد نمی شناسید اما فکر نمی کنم موفق شده باشم. در تمام مدت به تو دروغ نگفتم. یادت می آید بعد از فرستادن جمله های قشنگ انگلیسی به تو گفتم که آنها از جایی کش رفته ام و مال خودم نیست. یادت می آید همه چیز را برایت صادقانه تعریف می کردم. اما... اما می ترسیدم که آن شب اولین دروغ را به تو بگویم و این سرآغاز باقی دروغ ها باشد. برای همین مقاومت کردم اما کاش نمی کردم تا تو ناراحت نشوی. اگر می دانستم... نه اصلا چرا فکر نکردم که آیا کاری که می کنم دلگیرت می کند یا نه بعد حرف می زدم. کاش لال می شدم تا بعد رفتنم کسی نخواهد حتی از سر محبت به تو چیزی بگوید که فکر کنی اشتباه کرده ای. خودم را نمی بخشم تا تو مرا ببخشی دوست خوب من. برای اینکه بدانی می گویم که آن شب می ترسیدم هم از دروغ گفتن به تو  و هم خجالت کشیدن از تو و هم از آینده ای که نمی دانم چه می شود. بپذیر که می ترسیدم تا تو را از دست بدهم.

چقدر این چند روز خبر های بدی به من می رسد. هر کدام بدتر از دیگری و من فکر می کردم این بدترین خبری است که می شد بشنوم ولی خبر بعدی غم سنگین تری را برجانم می نشاند. اما گمان نکنم از این وضع بدتر هم بشود. کاش اینجا بودی تا آرامم کنی.

می دانی مرد را به غرورش می شناسند. چیزی که الان برای من وجود ندارد. مدتها فکر می کردم که عاشقیت یعنی هضم شدن در یکدیگر یا یکی بودن با وجود به رسمیت شمردن فردیت هم. اما الان من دیگر من نیستم. بیشتر تو هستم تا من. می گویند عاشقی یعنی فنای عاشق. چون عاشق معشوق را بیند اضطرابی در وی پیدا شود زیرا که هستی او عاریتی است و روی در قبله نیستی دارد.وجود او در وجد مضطرب شود و .... گر می ندهد هجر به وصلت بارم/ با خاک سر کوی تو کاری دارم. با خودم زمزمه می کردم که: دل از من برد و روی از من نهان کرد / خدا را با که این بازی توان کرد. بعد بغض می کردم. بعد خودم را آرام می کردم تا کسی این را نداند بعد می خواندم که دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد/ یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد دوباره بغض می کردم. مگر من چقدر طاقت دارم. لحظه ای این فکر از ذهنم گذشت که نکند تو نیز مانند من باشی و غصه بخوری. کاش می توانستم از آرام بودنت خاطر جمع شوم.

هر وقت صدای زنگ تلفن می آید بی خود از خود به سمتش پرواز می کنم تا شاید تو  منتظر جواب من باشی. وقتی پیامی می رسد به این امید می بینمش که شاید از تو رسیده باشد. اما دریغ که این امید در اندک لحظه ای نابود می شود. همه هستند جز تو و من به جز تو نمی اندیشم.

اینها را برای تو نوشتم تا فقط تو بخوانی تا فقط برای تو شکسته شوم اما اینجا می نویسم تا با افتخار بگویم که خیلی دوستت دارم دوست خوب من.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 22:35 توسط احسان |

دست از طلب ندارم تا کام من براید 

                                               یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر 

                                                        کز آتش درونم دود از کفن برآید

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران

                                                بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

جان بر لبست و حسرت در دل که از لبانش 

                                                  نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

از حسرت دهانش آمد بتنگ جانم 

                                             خود کام تنگدستان کی زان دهن برآید

گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان 

                                                  هر جا که نام حافظ در انجمن برآید

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:7 توسط احسان |

 

میم مثل ماه

میم مثل مریم

میم مثل مادر

... چقدر جای فیلم  میم مثل مادر تو روز مادر توی تلویزیون خالی بود.

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 12:57 توسط احسان |

در جمعه ای که گذشت فیلم سینمایی روزنامه فکر می کنم برای دومین بار پخش شد تا گوشه ای از سختی های تولید یک روزنامه برای مردم آشکار شود. عکاس روزنامه که برای یک عکس خبری خوب زیر دست و پا می رود. رونامه نگاری که به خاطر یک مقاله با اسلحه تهدید جانی می شود. دبیر سرویسی که برای تهیه خبری که باعث جلو افتادن این روزنامه از سایر رقبا می شود زندگی خانوادگی خود را به خطر میندازد و خیلی های دیگر.

اما غرض از نوشتن این مطلب. ساعت دقایقی از ۲۰ گذشته بود که اس ام اسی آمد. موجز و تلخ. تلخ ترین خبری که این روزها شنیدم. هم میهن توقیف شد. البته نه با قانون چند دهه پیش که با بهانه ای جدید تا آقای مرتضوی که حالا می توان به او لغب قصاب مطبوعات را داد برای یکنواخت نشدن و ایجاد تنوع برای روزنامه نگاران یک سری مفاهیم حقوقی کشف کرده اند. آنهم بعد از این همه وقت بعد از انتشار روزنامه. می خواستم بگویم علاوه بر همه گرفتاریهایی که برای روزنامه ذکر کردم و نیز دردسرهای مالی در ایران برای اینکه ثابت شود مانند دیگر موارد از سایر کشورهای جهان جلوترین  هستیم یک مصیبت دیگر از نوع عظمایش برای رونامه نگاران ایرانی وجود دارد که نام توقیف را بر آن گذاشته اند. در مساله توقیف یک چیز جالبی نظرم را جلب کرد و آن اینکه بعد از ساعت اداری نامه یا تلفن توقیف به روزنامه می رسد. مثل اینکه این از وظایف اداری در ساعات اضافه کاری محسوب می شود. یادم می آید تا ساعت ۲۱ در روزنامه جمهوریت بودیم ولی خبری نبود. همین که رفتیم خانه خبر توقیف هم رسید. و حالا نوبت هم میهن.

برای تمامی دوستانی که از حالا به جمع بیکار شده ها پیوسته اند آرزوی یک شغل بی دردسر می کنم.

TinyPic image

یادش گرامی باد

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:29 توسط احسان |

 

اضطراب هیجان ترس ...

TinyPic image

آینده  امید ...

TinyPic image

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 21:54 توسط احسان |