تبليغاتX
مستانه

در این درگیری های اخیر دانشگاه ها که از بابت امور صنفی و غیری صنفی, سیاسی و غیرت دینی و بی غیرتی دینی و غیرو فضا چندان مساعد نبود ناگهان استاد زرین کلک که از قرار پدر انیمیشن ایران هم هست برای اینکه ثابت کند که یکی از شاگردانش به نام هاجر سلیمی نمین کچل نیست, دست می برد و از زیر چادر, موهای این دختر را بیرون می کشد و فرضیه کچلی او را نفی می کند. این تلاش علمی غوغایی به پا کرده, عده زیادی از مسوولین و علما را به جام هم انداخته است. از طرفی وزیر علوم اعلام اخراج ایشان از دانشگاه به دلیل هتک حرمت این دختر کرده است, از طرف دیگر دانشجویان و دانشجو نمایان زیادی هم خواستار مجازات و تعزیر استاد شده اند و در جایگاه مدعی العلوم تقاضای محازات معین و خانیکی را کرده اند که معلوم نیست این بنده های خدا کجای این پرونده قرار می گیرند. گروه دیگری می گویند با توجه به سن آقای زرین کلک احتمالا رفتار ایشان ناشی از احساس رابطه پدر و فرزندی بوده و باید فراموشش کرد و چیز مهمی اتفاق نیفتاده است. و اما گروه اندکی هم می گویند در این ماجرا نه اسلام به خطر افتاده و نه عمل استاد پسندیده بوده است. اما باید حق خانم هاجر برای شکایت از استاد را محفوظ داشت, چیزی که در این هیاهو رنگ باخته است.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:24 توسط احسان |

تابستانها که هوا خیلی گرم می شد, من گرمای هوا را با دیدن برف روی کوه تحمل می کردم. بیشتر صبحها نگاهم به نوک کوه میفتاد. اول صبح که نوک تیز پرتوهای نور خورشید را پشت سرم حس می کردم, سرم را بالا می اوردم و به باریکه برف نگاهی مینداختم. باریکه ای که هر روز هم نازک تر می شد, اما همیشه بود. دیدنش انگار تمیدی می داد که دوباره زمستان خواهد آمد. اما آن لکه آخر سر محو می شد.

یک هوای کاملا بهاری. بهاری مثل چیزهایی شنیده یا خوانده ایم. ابر می اید, باران می بارد, هواصاف می شود. دوباره ابر, رعد و برق, آفتاب, رگبار و همه چیز پررنگ تر به نظر می رسد. همه شاداب ترند. کسی دیگر اخم نمی کند. چند روزی است که همین گونه لذت بخش است. اما من نمی دانم باید چکنم. باران همه جا می بارد, خوشحالم. اما روی کوه هم باران می بارد. اول نیمی از کوه سفید بود و حالا فقط بالای کوه. دلم برای این همه برف که دارد می رود می سوزد, یا شاید هم دلم برای خودم می سوزد که دیگر نمی بینمشان.

می ترسم. می ترسم آن نوار باریک امسال طاقت نیاورد. اگر آن باریکه خیلی زود برود چه چیزی روزهای گرم پیش رو را تسلی می دهد.

من نگران فردا هستم.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 22:51 توسط احسان |