گفتم برویم طبقه بالا و خودتان کتاب انتخاب کنید. کتاب ها را که دید چهره اش چندان خندان نبود. انگار می خواست بگوید بزرگ شده ام و دیگر کتاب های داستان کودکان را نمی خوانم. گفت این کتاب را که خوانده ام, از آن یکی هم خوشم نمی آید.... گفتم پس برگردیم پایین. یاسمن که تازه خواندن یاد گرفته شروع کرد به خواندن نام یک کتاب و گفت این را من بر می دارم, می شود دو تا بردارم؟ برگشتیم پایین. در گنجه پایین کتابخانه را باز کردم. از بین کتابها دو تا را بیرون آوردم. دو کتاب جیبی. داستانهای عاشقانه ایرانی. «لیلی و مجنون» و «بیژن و منیژه» به شقایق گفتم این دو تا را بگیر, بخوان و بازگردان. لبخند روی صورتش نشان از شادی وصف ناپذیر توی دلش بود.
دیگر دوران هدیه دادن کتاب به سر آمده. این امانت نزد شماست.
تفاوت برگه ثبت نام دانشگاه آزاد با برگه های بازجویی وزارت اطلاعات در بالای صفحه است. آنجا که برگه های بازجویی را با جمله «النجاه فی الصدق» می شناسیم.
تصویر سیاه است, صدا خارج از قاب. صدای مونا دختری بیست و شش ساله, منشی یک شرکت
مونا: سلام مهندس, خوبید شما.
-...
مونا: نه دارم میام. تو اتوبان حقانیم.
- ...
صفحه روشن می شود. از بیرون شیشه جلو یک تاکسی به داخل آن وارد می شویم. مونا در صندلی عقب, کنار پنجره نشسته است. یک مرد در صندلی جلو. و یک دختر و پسر هم کنار مونا نشسته اند.
مونا: نه مهندس. صبح سر وقت اومدم شرکت, خبر مرگم کلید رو جا گذاشته بودم. برگشتم آوردمش.
- ...
مونا: (خنده کوتاه) نه دارم می رسم. چند دقیقه دیگه اونجام. مهندس یه کاری می کنید برام.
- ...
مونا: پنج شنبه عروسی دختر عمه ام هستش. منم هیچی پول ندارم. لطف می کنید امضای اون چک رو امروز برام بگیرید؟
- ...
مونا: وای ممنونم. فعلا پس. خدافظ
دوربین عقب می آید و می توانیم صورت راننده و مسافر جلویی را ببینیم که گوش تیز کرده اند. مونا دوباره گوشی تلفن همراه را کنار گوشش می گذارد.
- ...
مونا: سلام. چطوری؟
- ...
مونا: برو گمشو دیگه دوست ندارم.
- ...
مونا: نه خیر از دستت خیلی ناراحتم. می دونی چند بار زنگ زدم پیغام گذاشتم. چند بار گوشی تو بر نداشتی؟
- ...
مونا: حالا گوش کن لیدا. پنج شنبه غروب تولد مجید برادر مریمه.
- ...
مونا: نه مجید کوچیکه ولی از تو خوشش اومده. نمیدونم چرا. خواسته تو هم باشی
- ...
مونا: ببین, یه مهمونی دختر پسریه دیگه. البته به نظرم تنها بیای بهتره. اما اگه خواستی کسی رو بیاری بگو تا تعداد مهمونا مشخص باشه.
- ...
مونا: باشه بعد از ظهر منتظر زنگتم. قربونت.
توی کافه با پدرام و زهرا, حمید و بنفشه و ابوذر نشسته بودیم.حرف خاصی زده نمی شد. اما من ذوق داشتم تا درباره کتابی که خوانده بودم حرف بزنم. پس پیشنهاد دادم که هر کس آخرین کتابی را که خوانده معرفی کند. پدرام یک کتاب از پژوهشگری اهل آمریکای جنوبی در مورد آموزش را معرفی کرد و حمید هم کتابی در مورد لیبرالیسم. نوبت من که شد, کتاب نیمه پنهان ماه (حمید باکری به روایت همسرش) - انتشارات روایت فتح - را درآوردم. اول کتاب شهید باکری را این گونه معرفی کرده است: تولد 1 آذر 1334/ سفر به آلمان برای تحصیل: 1355/ بازگشت به ایران:22بهمن 57/ ازدواج با فاطمه امیرانی:30دی 58/ شهادت:6 اسفند1362
یادم است این کتاب را شهریور 80 در همایشی که جبهه مشارکت برپا کرده بود گرفتم. اما تا حالا نخوانده بودمش. وقتی که خواندم کلی حسرت خوردم که چرا تا حالا نخوانده بودمش. کتاب, روایت قبل و بعد از ازدواج انهاست. از زمانی که هر دو در ارومیه زندگی می کردند. داستان خجالتی بودن حمید و شیطونی کردن های فاطمه. با هم همسایه بودند و حمید و برادرانش جای برادرهای فاطمه. آنها همیشه برای خواهرشان کتاب سوغاتی می آوردند و با هم می خواندند. وقتی فاطمه به دانشگاه می رود و با شریعتی آشنا می شود, مسیر زندگیش را تغییر می دهد. روسری سرش می کند و مانتوی بلند تا زانو اما آروزیش مهندس شدن و جیپ داشتن است. عکس شریعتی و چه گوارا را هم به دیوار اتاقش می زند. وقتی حمید از آلمان بر می گردد, فاطمه خبرش را در دانشگاه می شنود و به سمت خانه می رود. سر کوچه که می بیندش فریاد می زند: «سلام حمید اقا».
وقتی حمید, رودررو از فاطمه خواستگاری می کند, فاطمه بلند بلند می خندد.حرف هردوشان اینست که دنبال کسی می گردند که آنها را یک قدم بسوی کمال نزدیکتر کند. توی خیابان که با هم راه می روند, فاطمه مدام می خندد. وقتی هم حمید می گوید زشته, چرا اینقدر می خندی؟ فاطمه بیشتر می خندد. درگیری گروهکها در آذربایجان زیاد است و حمید که عضو سپاه شده هم می رود. روزی که فاطمه بدون حمید وارد کوچه می شود, یکی از خانمهای همسایه به دیگری می گوید: «بوگیز هر گون بو کوچه د بیر اوجابوی اوغلانینان قرار گویور. معلوم دییر بو گون نی یه ته گدیر». آن دو با هم خیلی دوست بودند. از انهایی که اگر صبح تا شب بنشینند و با هم حرف بزنند, خسته نمی شوند. همیشه با هم شوخی می کردند. وقتی بچه اولشان, احسان به دنیا آمد حمید در جنوب, مشغول جنگ بود. خبر آوردند که حمید زخمی شده و به ارومیه بازگشته. گل از گل فاطمه شکفت چون می دانسنت حمیدش مدتی پیش او می ماند. یک روز که فاطمه قرار بود در بیمارستان بستری شود به شوخی به حمید گفت: حلالم کنم شاید دیگر برنگشتم. حمید آمد در گوش فاطمه دعایی خواند و او را بوسید. فاطمه گفت: حمید جلوی همه؟ بد است. و حمید هم جواب داد: چرا بد باشد؟ نیت مهم است و من هم که نیتم خیر است.
فکرش را بکنید وقتی حمید شهید شد و جنازه اش هیچ گاه برنگشت چه بر روز فاطمه امد.
دوست داشتم همه کتاب را آنجا می خواندم تا نگاه تازه ای جز خشونت را از سپاه خوانده باشم. تو همین حال بودیم که پسرکی با چند فال حافظ آمد جلو. من و ابوذر سر قیمت با او چانه زدیم. من یکی برداشتم. . بنفشه خواندش:
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد / گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد
گفتم بباد می دهد باده نام و ننگ / گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست / از بهر این معامله غمگین مباش و شاد
بی خار گل نباشد و بی نیش نوش هم / تدبیر چیست وضع جهان اینچنین فتاد
پر کن زباده جام و دمادم بگوش هوش / بشنو از او حکایت جمشید و کی قباد
در آرزوی آنکه رسد دل به راحتی / جان در درون سینه غم عشق او نهاد
بادت بدست باشد اگر دل نهی بهیچ / در معرضی که تخت سلیمان دهد به باد
شب تاسوعا بود و هوا هم کمی سرد. در یکی از محله های مرکزی تهران چند پسر جوان قدم زنان به سمت سر خیابان می رفتند. با آنکه مسلمان و شیعه بودند اما انگیزه ای برای رفتن به مراسم عزاداری نداشتند. یکی از آنها پیش نهاد داد امشب را تا صبح بیدار بمانند. اما برای شب زنده داری به عرقیجات نیاز بود. پی هر کسی که می شناختند و یا قبلا از او تهیه می کردند رفتند اما هیچ کسی را نیافتند. بعضی ها مسافرت بودند و بعضی دیگر به عزاداری رفته بودند. آخرین نفری که امیدی به او بود یک مرد ارمنی بود که در کنار فروش ساندویچ در مغازه اش عرقیجات هم می فروخت. بعد از چهارراه می شد مغازه را دید که هنوز باز است اما به نظر نمی رسید که مشتری در آن باشد.
سه چهار نفری وارد مغازه کوچک مرد ارمنی شدند و سلام کردند. مرد ارمنی هم با همان لهجه خاص خودش گفت: « سلام, چی می خورید؟» یکی از پسرها گفت: « حاجی آبکی چی داری؟» - هم سیاه دارم و هم رزد. چی بدم؟ - نه بابا از اون آبکی ها. – عرق می خواهید؟ - آره دیگه بابا. داری؟ صورت مرد ارمنی قرمز شد و با عصبانیت فریاد زد:« خجالت بکشید. شب قتلی آمدید دنیال عرق. شرم کنید. حیا کنید. نه نداریم. بروید بیرون».
پسرها که انتظار این عکس العمل را نداشتند خجالت زده از مغازه ساندویچی بیرون آمدند و بدون اینکه با هم صحبت کنند به سمت پایین چهارراه به راه افتادند.
پ.ن کسی می دونه چرا تاسوعا تعطیله؟
ظاهرا موسسه همشهری مدتی است که ضمیمه ای به نام کتاب همشهری منتشر می کند که از قضا پنج شنبه ها روی دکه می آید. ما هم به طور اتفاقی دو هفته است که آن را می گیریم و می خوانیم. هفته پیش این ضمیمه, گزیده ای از دوکلمه حرف حساب مرحوم گل آقا به انتخاب ابوالفضل زرویی نصرآباد بود. مناسبتش هم انتشار اولین دو کلمه حرف حساب در 24 دی 1363 است. من هم به انتخاب خودم دو تا از آن منتخبها را برایتان می نویسم تا به شجاعت آن مرد در آن زمانه آگاه تر شوید:
حل المسائل – وقتی حل مساله ای را مشکل یافتی, صورت مساله را پاک کن.
طرح تجزیه فضای داخل اتوبوس ها به دو بخش مستقل زنانه و مردانه, پس از سالها تحقیق و تفکر و برنامه ریزی و آینده نگری بالاخره در همین روزهای اخیر و مقارن با ایام برگزاری نخستین سمینار ارتقای فرهنگی, در تهران به اجرا درآمد و این معضل عظمی و مشکل کبری, که به تحقیق منشا و منبع تمامی مشکلات و معضلات سیاسی, اجتماعی, فرهنگی, اجرایی, اقتصادی, قضایی, نظامی, تجاری, اداری, صنعتی, کشاورزی, بازرگانی, خانوادگی و غیره بوده است, صحیحا سالما به سرپنجه تدبیر و با جوش دادن یک میله اهنی در داخل اتوبوسها, حل شد! البته نظر ما این بود که به جای این کار, یک دیواری از بتون آرمه در وسط اتوبوس ها کشیده مساله را از بیخ و بن فیصله بدهند.... فلذا امیدواریم که با تعمیم این طرح به کلیه مینی بوس ها, تاکسی ها, پیاده روها, چلوکبابی ها, پارکها, سینماها, ادارات, بازار, منازل و اماکن و مساکن, در اسرع وقت و حداکثر تا زمان برگزاری دومین سمینار ارتقای فرهنگی, مشکل کمبود مصالح ساختمانی نیز رفع و طرح و نظر ما اجرا و عملی گردد!... 22/9/1367
حق و حقوق!!
وارده:
برادر گل آقا – سلمه الله-!
خبر پرداخت عیدی به خواهران کارمند به میزان سه هزار تومان کمتر از برادران «متعلقه» اینجانب را شدیدا برزخ نموده, می گوید: پس این شعارهای گل آقا در باب حمایت از نسوان تماما کشک بود؟ از آنجا که با سکوت حضرتعالی در این زمینه, احتمال خدشه به حسن شهرت آن برادر در بنده منزل می رود, مستدعی است تا قبل از حلول عید نوروز, در راستای احقاق حقوق حقه نسوان اقدام گل آقایی مناسب معمول فرموده, و الا ما جلو هر چی را بتوانیم بگیریم, جلو زبان «منزل» را نمی توانیم. زیاده جسارت است.
ایام گل آقایی مستدام, ارادتمند: «ممصادق»
برادر ممصادق – حفظه الله-!
انتظار از مقام ممصادقی آن که به «متعلقه» محترمه مکرمه, تفهیم بفرمائید که آن شعارهای ما منحصرا به «حقوق» مربوط بوده, عیدی و فوق العاده شغل و اضافه کاری نسوان را شامل نمی شود! ضمنا به مشارالیها اکیدا ابلاغ فرمائید منبعد نامه هایی را که می فرستد, همین «کمینه: متعلقه ممصادق» امضا بفرماید. وزن آهنگش از «عیال ممصادق» دلنوازتر است! 16/11/1369
بعد از ظهر واقعا جور خاصی بود. سوار اتوبوس که شدم کنار صندلی ها چند تا کتاب جیبی بود برای مطالعه. آن قدر ذوق زده بودم از دیدن کتاب که بعد از خواندن یکی به صندلی بغل رفتم تا کتاب آن را هم بخوانم هر چند وقت اندک بود. هر کس یا کسانی که مسوول این پروژه بودند واقعا رویش کار کرده اند. با آنکه محتوای کتابها مربوط به جنگ و حاجی و سید و از این جور چیزها بود اما نام و طرح جلد کتابها آدم را تحریک می کرد تا حداقل چند صفحه بخواند. «بچه تهرون», «یک دختر جلف», «وظایف ما» و ... . خاطرات شفاهی, مجموعه داستان و مطالب آموزش همراه با نقاشی و کاریکاتور برای مسافران اتوبوس می تواند تحریک کننده باشد.
تمام این مسیر را طی کردم تا برسم به خانه هنرمندان که چه جای جینگولیی هست آنجا. وارد که شدم یک فنجان کاغذی قهوه دادند تا تست کنم و نظرم را بگویم. البته من خوردم ولی در مورد نظر پیچاندم رسما. بعد اشتباهی رفتم به یک سالنی که بعدا فهمیدم شب یک آقایی با نام کوچک محمود بود. در اینجا بود که برای اولین بار در زندگیمان یک آقای خانم دیدم. خیلی ناز و باحال بود. آدم کنارش احساس گیجی می کرد. از همین اقاهه شنیدم که انجمن فرانسه و اقای شایگان تو آن یکی سالن سخنرانی دارند. وقتی رسیدم یک خانمی داشت بق بقو می کرد. یعنی به زبان فرنگی صحبت می کرد. ایشان البته دیلماج تشریف داشتند. حرفهای اقای فرانسوی را به فارسی و خانم ایرانی را به فرانسه برای حاضران ترجمه می کردند. جلسه جالبی بود که ضبط کردم بعدا دوباره گوش کنم و به دیگران هم بدهم. آقای شایگان هم سرما خورده بود حرف نزد. بیرون سالن که امدیم اول ادمهای خارجی نظرم را جلب کردند که به شیوه ان خانم بق بقو می کردند که ناگهان با موجی از چایی و کیک برای حضار مواجه شدم و البته مشغول خوردن. به راه پله که رسیدم خشکم زد. آقای عزت انتظامی توی پاگرد بالای یک سکو دست در جیب به من زل زده بود ان هم وقتی که دهانم پر از کیک است. به قول میرزا پیکوفسکی که حاضر بود بیش از اندازه مجسمه استاد را واقعی ساخته بودند. حتی از چین و چروک صورتش هم نگذشته بودند.
خیلی وارد فاز مدرنیته شده بودیم, سنت خونمان پایین امده بود. رفیتم با دو تن از دوستان یک کله و پاچه عالی زدیم در رگ. واقعا کله پزی با دوستان صفای دیگری دارد.