اولش دلم می خواست فقط برای مهندس بازرگان بنویسم. آخر 30 دی ماه سالگرد اوست. مردی که هر کس فقط آن چیزی را که دوست دارد در او می بیند. پیشنهاد می کنم برای آشنایی بیشتر با مرحوم بازرگان به یاد نامه دی ماه پارسال مرحوم شرق مراجعه کنید.
دلم می خواست از بازرگان بنویسم اما جناب عزرائیل نام افراد دیگر را هم پیش آورد. امروز خبر فوت دو تن را به من دادند که بسیار تاثر انگیز بود. یکی درگذشت مادر آقای گوهری که زمانی سفیر ایران در رومانی بود و الان سمت همسری استاد گرامیمان خانم آذرافزا را عهده دار است. دیگری فوت پدر دکتر حسین زاده که از دوستان خوب و تاثیر گذار جمعمان است. این واقعه ها را به خانواده هایشان و به دوستانم ضحی و ابوذر صمیمانه تسلیت می گویم. لطفا شما هم برای آنها فاتحه ای بخوانید.
چند گاهی است که دوست عزیزمان عزرائیل در اطراف ما زیاد می پلکد و هشدار می دهد. هم تعداد قابل توجهی از همسایه ها و اقوام و همچنین از دوستان. آن چیزی که نظر مرا در این میان جلب کرده نحوه خبر دادن به همدیگر است. هر چند خودم هم مستثنی نیستم ولی بسیار ظالمانه به هم خبر می دهیم. انگار چون ما جزو فامیل درجه یک نیستیم برایمان فرقی نمی کند که مرد, یا حداقل پذیرشش بسیار ساده بنظر می رسد. اما با فرض اینکه همه ما انسانیم و نه از محنت دیگران بی غم, باید کمی آرام تر خبر را برسانیم.
- الو سلام
- سلام
- کجایی احسان؟
- سر کار
- کی میای خونه؟
- چور مگه؟
- خاله مرد
پ.ن. عرض کردم که خودم هم از این قاعده مستثنی نیستم. گیر ندهید لطفا.
قدم اول را برداشتم.
در کنکور قبول شدم.
حال باید در تدارک قدمهای بعدی باشم.
کسی یادش نبود در بیستم دی ماه سال 1230 هجری شمسی در باغ فین کاشان امیر کبیر را کشتند.
همانند دوره های پیشین کارهای آقای مدیری, که تکه کلام ها و گویشهای کاراکترهای این مجموعه های طنز میان مردم رواج می یافت, این بار نیز در حین پخش سریال باغ مظفر این سنت ادامه یافته است. دو سری گویش در این مجموعه بکار می رود. یکی صحبت های کتابی که توسط خانواده خان مظفر زرگنده استفاده می شود و دیگر لهجه ای که توسط پدر نازی ادا می شود. اما من کمتر دیده ام که مردم ادبی صحبت کنند و بیشتر تمایل دارند بگویند: «تو غلط می کنی.» چرا؟
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
...
اول اینکه عید قربان - یکی از دو عید بزرگ مسلمانان - بر همگی مبارک
دیروز, روز عرفه و روز نیایش بود.روز شناخت. می گویند اگر در شب قدر به مقصود نرسیدید, روز عرفه را دریابید.البته باید این را زودتر می گفتم ولی بدانید برای سال بعد.
روز عجیبی بود, من که شدیدا دچار احساسات نوستالوژیک شده بودم. حس غمناک دعای عرفه را هم به آن اضافه کنید - وقتی ترجمه دعا خوانده می شد کلمه کلمه اش هیجانی ایجاد می کرد.
آن طور که قرار بود مانند سال قبل یکی دو نفر دعا را می خواندند و خانم معتمدی هم معنی آن را. با اینکه هیچ تمرینی نداشتند, بسیار عالی و منظم خواندندش. عکس العمل مردم هم جالب بود. بعضی ها که در بین دعا می رسیدند و هنگام خواندن ترجمه, چون صدای خانم می شنیدند فکر می کردند اشتباه آمده اند و سوال می کردند که دعا کجا خوانده می شود. منتظرم عکسهای دیروز که با گوشی بچه ها گرفتم به دستم برسد, در وبلاگ بگذارم.
میهمانهای ویژه هم - البته کسی دعوت مخصوص نشده بود, خودشان تشریف آوردند - دکتر کدیور, داوود سلیمانی و سعید رضوی فقیه که بعد از مدتها به ایران آمده است, بودند.
داخلی- روز
تصویر روشن می شود. یک نفر را می بینیم که در حال شماره گیری تلفن است. دوربین آرام می چرخد و ما در حالی که نیمرخ او را می بینیم از پنجره نیز می بینیم که اسمان ابری است.
بعد از چند بوق
تبریز- بویروم
تهران- الو سلام
تبریز- سلام
تهران- روزتون بخیر
تبریز- ممنون
تهران- آقای سمندر هستند؟
تبریز- نه نیامدن
تهران- میان امروز؟
تبریز- فکر نمی کنم
تهران- آقای دکتر چطور؟ (آقای دکتر, مدیر عامل کارخانه است)
تبریز- نه نمیان
تهران- منشی آقای دکتر چطور؟
تبریز- ایشون هم نیامدن. برف اومده هیچکس نیامده.
تهران- خوش به حالتون. خداحافظ
تبریز- خداحافظ
دوربین به سمت پنجره می رود. تصویر تاریک می شود.
این مکالمه مربوط به روز پنج شنبه است. درحالی که در تهران فقط کمی باران آمده, در نیمه غربی کشور تقریبا برف سنگینی باریده است. طرف صحبت تلفنچی یک کارخانه بزرگ در تبریز, جاده جزیره اسلامی بود. از آنجا که واحدهای صنعتی تا وقتی که واقعا راه ها بسته نشود کار می کنند, می شود شدت بارندگی و یخبندان را تصور کرد.
تهران هم از بعد از ظهر برف خوبی آمد. به طور متوسط حدود 5-6 سانتی متر. بعد که آسمان صاف شد و در ادامه یخبندان, تهران خوش شانس بود که فردایش تعطیل بود. و خوش شانس تر که ابرها زود رفتند و بارش هم قطع شد.
می گویند همه سوژه های سینما قبلا توسط اشخاص دیگر کار شده و بقیه فقط به بازخوانی آن آثار می پردازند. گیس بریده هم از همین جمله است. داستان پدر شکاک و دایناسور با دستان شبیه تبر و دختر از گل پاک تر که کاملا اشتباهی مورد سوءظن قرار گرفته. کارگردانی ضعیف, بازیهای نچندان دلچسب (البته بجز گلشیفته) و فیلمنامه ضعیف که ترکیبی ناهمگون را تشکیل داده اند باعث می شود که دعوتتان نکنم برای دیدن فیلم. فیلم معجونی است از قرمز(بعد از انقلاب) و فریاد زیر آب (قبل از انقلاب) با چاشنی فیلم هندی و کمی مبانی حقوقی و حرکات مورد توجه فمنیستهای عزیز. به نظرم آتش بس با نگاه فمنیستی عادلانه تری نسبت به این فیلم برخورد کرده است. محدودیتهای سینمای ایران هم را اضافه کنید (پدر و دختر بعد از دوری زیاد می خواهند همدیگر را در آغوش بگیرند, ناگهان دختر تبدیل به یک کودک می شود و حالا پدر می تواند او را بغل می کند) چه معجونی می شود. اما یک نکته مثبت هم داشت. اینکه قوانین حقوقی ایران در رابطه با حقوق کودک ضعفهای بسیاری دارد و تا قاضی احساس نکند که جان کودک در خطر است از کودک تنها با یک تعهد در برابر والدین محافظت می کند.