اگر این روزها دقت کرده باشید می بینید که میزان روزه خواری علنی در سطح شهر تهران یا حداقل در شرق تهران بسیار بیشتر از سالهای قبل شده و مردم گویی وقیح شده اند یا به قولی وقیح تر شده اند, خدا را شکر دولت فخیمه هم ظاهرا مسائل حقوق بشر را رعایت می کند و زیاد کاری به آنها ندارد.
اینان که این کار می کنند یا تعمدی است و یا سهوی اما به هر حال این بدان معنی است که آنان روزه نمی گیرند. یا اهل روزه نیستند یا توان روزه گرفتن ندارند. اگر بیمارند که وای بر این شهر که چقدر آدم مریض دارد و اگر اهل روزه نیستند که وای بر این شهر که چقدر مریض دارد.
با همه این اوصاف یک جوان هم پیدا می شود تا برای نهی از منکر و امر به معروف عصر جمعه می آید پیشم و ساعتها درباره گناهی که فکر می کرده می کردم و الان نمی کنم و انشاء الله بعدا هم نمی کنم برایم صحبت می کند و آیه و حدیث می آورد و هم خودش را به زحمت می اندازد و هم من را.
شهر عجیبی است این تهران بزرگ.
حدس می زدم این تیتر که برای سالگرد فوت علی حاتمی انتخاب شده باید از یکی از فیلمهایش گرفته شده باشد.
بعد از افطار که کلافه ای و نه می توانی بخوابی و نه کتاب بخوانی, فقط باید فیلم دید. قرعه فال به نام سوته دلان مرحوم علی حاتمی افتاد. تعریفش را شنیده بودم ولی فرصت دیدنش را پیدا نکرده بودم.
سوته دلان داستان عاشقیت آقا مجید ظروفچی (بهروز وثوقی), دیوانه ایست که یک بار عاشق عکس دختری شده و یک بار هم عاشق دختر بلیط فروش سینما. اما داستان عاشقیت آخرش فرق می کند. او مجنون یک زن (شهره آغداشلو) ناحیه ای (شهر نویی) شده و با او زندگی جمع و جور و ساده ای را در اتاقی کنار یک گاوداری شروع می کند. داستان آدمهای حاشیه ای هم جالب است. حبیب برادر بزرگتر مجید (جمشید مشایخی) و نامزد شیرازیش (فخری خوروش) و دیگر برادر آن دو و حتی مرحوم جهانگیر فروهر که مشتری جور کن است و هر کدام آواره ای بر سر درد بی درمان عشق هستند. دیدنش حداقل برای یک بار را می شود توصیه کرد هرچند دیگرانی می گفتند باید این فیلم را هر چند وقت یک بار دید.
وقتی مجید از ناحیه ای بودن همسرش اقدس مطلع می شود نا خوش می شود و سر بر میز می گذارد و می گوید: بلا روزگاریه عاشقیت. مجید را برای دعا خواندن به امامزاده صالح (اطراف تهران) می برند اما در میانه راه می میرد. حبیب بالای سر او می آید و دست سرد مجید را می فشارد و با حسرت می گوید: «همه عمر دیر رسیدیم.»
مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیش باز مرگ بروم. البته اگر یک وقت ناچار با مرگ روبرو شدم که می شوم, مهم نیست؛ مهم این است که زندگی یا مرگ من, چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
ماهی سیاه کوچولو زنده یاد صمد بهرنگی
هورا داره بارون میاد
اه چه بارون زاقارتیه
بریم زیر بارون حال می ده
دلم می گیره خدا کنه زود بند بیاد
بعد چند وقت بی برکتی چشم آسمون هم برای این مردم بی مروت بارید
لامسب خیسمون کرد
دمت گرم لوطی هوای توپیه بوی نمش جیگرمو صفا می ده
اینم وقت بود برای باریدن, بد موقع
آخیش خنک شدم
امشب تهران یک دل سیر باران دید
ما در مطبخ بودیم
میهمانها آمدند
افطار کردند
رفتند
ما در مطبخ بودیم
چند روز پیش باز هم در دفتر صحبت از جناب ستارخان بود و این که من توهین کرده ام یا نه. من گفتم اگر دادگاه صالحی برپا شود و من بتوانم از خودم دفاع کنم مطمئنم که تبرئه می شوم. جواب شنیدم که اگر شانس بیاوری و قاضی یک ترک متعصب نباشد. که دیگر آن دادگاه صالحه نیست.
شب تلفنی شنیدم که دادگاه روزنامه برگزار شده و مدیرمسول شرق از اتهام توهین به آذریها تبرئه شده است. خوشحال و سرمست بودم که فردایش مسوول صفحه هم تلفن کرد و بعد از حال و احوال گفت:
- خبرداری که داستان ستارخان چه شد؟
- بله خدارو شکر تبرئه شدیم.
- پس خبر نداری, دادستان حکم دادگاه رو رد کرده و گفته از نظر من توهین بوده.
آب سرد چند وقتی است که قسمت روزانه ما شده و قرار نیست روزگاری را با آرامش بگذرانیم. امان از دست جماعت ترک که چه ها از دست این قوم بر سر ما نیامد.
اندوه این دنیا چیزی جز یک سایه نیست. به فراسوی آن که برسی, تنها شادی است. اگر بصیرت لازم را داشته باشیم, می بینیم که در ظلمات هم جلال و تابناکی موجود است. برای دیدن کافیست بنگریم. خواهش می کنم بنگرید.
فرانک کاپرا- فیلنامه نویس
سر شب رگباری گرفت. با خودم گفتم کاش دیشب چیز دیگری (بهتری) از خدا خواسته بودم. اما مگر چیز کمی خواسته بودم. از حضرت دوست, رحمت خواستم, داد. باران بارید, آسمان صاف شد, قلب من هم. آرام شدم. خدا را شکر می کنم که دلم خالی است, مثل همیشه.
دنبال بهانه ای بودم تا از نو شروع کنم, رسید. خودم هم از این همه نا امیدی خسته شده بودم. دنبال فرصت بودم تا از فردا بنویسم. فردایی که غصه نداره.
بارون بارونه زمینا تر میشه
بارون میباره کانابه تر می شه
ابر بارونی رو شالیزاره
زمستون میره گل برمی گرده
وقت بهاره وقت بهاره
بارون میریزه رو دشت و دریا
گل برمیگرده به باغ و صحرا
دست به دست هم می ریم تماشا
خدای مهربون تو این زمستون
شور و شادی رو از دلم نستون
بارون می باره زمینا تر می شه
دشت و صحرا گل, کانابه تر می شه
زندگی سبزه وقت بهاره
زمستون میره غصه نداره
خیلی دوست داشتم باران می امد که آسمان آبی, باغ و دشت سرخابی, پس چرا نبارد, ولی نمی بارد.
ابرها می ایند و می روند. حتی خبر بارش برف در شمال غربی هم آمد, ولی اینجا فقط هوا دم می کند. هوا خفه است ولی باران نمی بارد.خدایا می خواهم تازه شوم.باران می خواهم.
تنها دل به شعر حافظ خوش می کنم, که روزگار می گذرد و بالاخره باران می آید.
رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند
من ارچه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
رود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود بدست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
هربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
خدا حافظ را هم رحمت کند که هر برداشتی بخواهی می توانی از شعرهایش داشته باشی. فاتحه ای برایش می خوانم. بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب...
رمضان
باز هم رمضان باز هم نوای ربنای شجریان, دم افطار
باز هم ربنا اننا سمعنا منادیا ینادی لالایمان ان امنو بربکم فامنا
ربنا فاغفرلنا ذنوبنا و کفر عنا سیاتنا و توفنا مع الابرار
نزدیک ماه که می شویم می گوییم: اه بازم یه ماه باید روزه بگیریم. آخر ماه هم که می شود مثل کسانی که دنبال چیزی می گردند می گوییم: کاش یه روز دیگه ادامه پیدا می کرد.
خدا کند که امسال و توی این ماه رمضان حداقل نمازهایمان را از روی علاقه و نه از سر اجبار بخوانیم.
آمین
... و اما بعد, جوان تر که بودیم شعرهای عاشقانه بیشتر می خواندیم. مکتوب کوچه مشیری را ترجیح می دادیم و شنیدن ترانه ماه من با صدای ناصر عبداللهی. شنیدن شعر کوچه نمی توانست جایگزین خواندن آن شود, شاید هم خواننده هایش مشکل داشتند. خواندن مکتوب« ماه من» نیز آن لذت را ندارد اما خالی از لطف هم نیست:
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبالت چرا امشب
هر شب تو را بی جست و جو می یافتم اما
نگذاشت بی خوابی به چشمانم تو را امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
اما ز برگی هم نمی آید صدا امشب
ها سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن غرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام کوچه ها را یک نفر هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
این ماجرای شعر و شب های جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب