تبليغاتX
مستانه
تا کی و تا کجا می خواهی فرار کنی؟

برگرد و به زندگیت ادامه بده

مثل گذشته

مثل همیشه

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:47 توسط احسان |

امروز از آن روزهای پر خبر بود.

اول اینکه امروز سالروز تولد استاد سخن سرایی ایران, فریدون مشیری بود که اگر در آبان 79 از دنیا نمی رفت امروز جشن هشتاد سالگیش را می گرفت.

دوم اینکه روزنامه همشهری امروز مطلب مفصلی در مورد قرارداد 1975 الجزایر که بین ایران و عراق منعقد شد چاپ کرد. چند ماه پیش که با یکی از مسوولان سفارت ایران در عراق در مورد اوضاع و احوال آنجا صحبت می کردیم می گفت که همه اختلافات هم سر این قرارداد است. قرار دادی که مو لای درزش نمی رود و به قول همشهری قراردادی برای همه فصول است. این قرارداد که ثبت رسمی در سازمان ملل شده و به راحتی هم قابل فسخ نیست با کمک مشاوران انگلیسی نوشته شده و انصافا هم برای ایران سنگ تمام گذاشته اند. ظاهرا مرز ایران و عراق در اروند را نه در میانه که بر اساس عمیق ترین جای هر منطقه جدا کرده اند که باعث شده بیشترین سهم از منابع اروند به ایران برسد. برای همین بیشتر عراقی ها نگاه منفی به ان دارند. البته کردها ظاهرا با ان کنار آمده اند, ولی آیت الله حکیم که بعد از اشغال عراق توسط آمریکا از ایران به عراق بازمی گشت در پاسخ به این سوال که اگر شما به قدرت رسیدید ایا با قرارداد 1979 کنار می آیید؟ گفت بگذارید ما به قدرت برسیم در مورد آن هم فکری می کنیم.

سوم اینکه آقای احمدی نژاد برای اشاعه عدالت در جهان پیشنهاد افزایش کشورهای دارای حق وتو را کرده است. ظاهرا در نظر ایشان عدالت نه به معنی رفع ظلم که افزایش ظالم برای تقسیم ظلم است.

چهارم اینکه امروز روزنامه آینده نو در صفحه اول مطلبی در مورد ماجرای پاپ جدید به قلم خسرو ناقد چاپ کرده که خواندنش به شدت توصیه می شود.

و اخر اینکه آماده بشوید برای جشن تولد متولد اولین روز مهر سال 1319 به نام محمد رضای شجریان.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 22:45 توسط احسان |

دلم دردی که دارد با که گوید       گنه خود کرده تاوان از که جوید

دریغا نیست همدردی موافق       که بر بخت بدم خوش خوش بموید

شب سکوت کویر محمد رضای شجریان

 

دلمان خوش بود به تسلی بخشیهای فلسفه که ظاهرا آن هم دارد تو زرد از آب درمی آید. یک نفر به دوستان قوت قلب بدهد. اگر قرار بود به خاطر اشتباهاتمان – هر چند جزو بزرگترین ها باشد یا ما اینگونه فکر می کنیم که جزو بزرگترینها است – به جای سعی در اصلاح امور اقدام به حذف صورت مساله کنیم – که شاید آن صورت مساله حضورخودمان باشد- پس دیگر چرا زندگی می کنیم و چرا فلسفه می خوانیم؟

مرحوم آقای سنکا فیلسوف یونانی که در عصر زنون می زیسته و مصیبتهای فراوانی از جانب ایشان متحمل شده, بر این نظریه تاکید دارد که اگر دیدیم شرایط – که بر ضد مراد است – را نمی توانیم تغییر دهیم و از مصیبتها بکاهیم, بهتر است آن را بپذیریم و خود را با تقلای بی فایده درمانده تر نکنیم. صد البته معیار نیز جناب عقل است که بتواند شرایط را بسنجد. مهم اینست که بتوانیم تشخیص دهیم تا نه بر امر غیر ضروری تاکید ورزیم و نه دست به انکار امر ممکن بزنیم.

با این همه دلیل پیشرفت بشر این بوده که همواره از خود می پرسیده است: چطور می شود وضع را بهتر کرد؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 23:47 توسط احسان |

 

همه درد من اینست که می پندارم

دیگر ای دوست من دوست نداری باشم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 23:56 توسط احسان |

هر گاه از امیدواری – امید به اینکه هیچ اتفاق ناگواری نخواهد افتاد - دست برداریم, دیگر عصبانی نخواهیم شد.  تسلی بخشی های فلسفه صفحه 101

نگرش ما در این باره که چه چیزی بهنجار است اساساٌ تعین کننده میزان بد بودن واکنش ما به ناکامی است. ممکن است از اینکه باران می آید درمانده باشیم ولی آشنایی ما با باران به این معناست که غیر ممکن است هرگز با عصبانیت به آن واکنش نشان دهیم. چه چیزی ناکامی ها و درماندگی های ما را کاهش می دهد؟ اینکه بفهمیم از دنیا چه انتظاری می توانیم داشته باشیم و دریابیم که امید چه چیزی را داشتن امری بهنجار است. هر وقت از دستیابی به امر مورد علاقه خود باز بمانیم, عصبانیت ما را فرا نمی گیرد؛ فقط هنگامی عصبانی می شویم که عقیده داشته باشیم لیاقت به دست آوردن آن چیز را داریم. شدیدترین عصبانیت های ما ناشی از رویدادهایی هستند که درک ما از اصول هستی را نقض می کنند.  صفحه 98

مساله مورد بحث ما این است که آیا اندوه باید ژرف باشد یا پایان ناپذیر.  صفحه 106

 

آنچه رخ داده است فراتر و جدای از یک دلدادگی یا عادت چند گاهه به کس یا چیزی است یا چیزی شبیه آنچه بین مردم به عاشقی - که البته امر مذمومی هم نیست- معروف است. با توجه به آنچه قبلا ذکر کردم یافتن کسی که شرایط مورد نظر برای دوستی را داشته باشد- یعنی غیر نباشد- بسیار دشوار است و شرایط به گونه ای پیش می رفت که نزدیک بود به همراهی یک لنگه کفش در این بیابان قناعت کنم که ناگهان به جای جرم بی جانی که باید با خیال با او همراه شد تا بتوان تحملش کرد, همرهی پیدا شد که می توانست کمک (به کسر ک) یافتن راه نجات باشد. در این شرایط ویژه من می دانستم که چه فرصتی طلایی ای یافتم و نمی خواستم این موقعیت را از دست بدهم, اما نشد. من حق داشتم به شدت غمگین و عصبانی باشم چون می دانستم چه می توانستم داشته باشم و چه چیزی از دست داده ام. من تمام حواسم را متمرکز آن کرده بودم, برای همین از دست دادن آن ناگوارتر جلوه می کند و تا مدتی - مطمئنا فقط تا مدتی – نخواهم توانست از این غم رهایی یابم.

قبول دارم که از اول قرار نبود که همه چیز بر وفق مراد من باشد ولی حتی اگر با تمام وجود آمادگی بروز نابسامانیها را داشته باشید, هر حادثه ای یک اثر وضعی به همراه خواهد داشت؛ همچنان که اگر بر ما آب سرد بپاشند, بدن ما هیچ راهی ندارد جز اینکه بلرزد.

و این پایان ماجرا بود.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 22:49 توسط احسان |

نشر سرایی ,امسال و در نمایشگاه کتاب, از دکتر شوقی ابوخلیل کتابی منتشر کرد با نام تسامح در اسلام. موضوع کتاب دقیقا همین ادعایی است که آقای پاپ جدید مطرح کرده, سر و صدای زیادی هم درست کرده است.

ظاهرا یک خانم شرق شناس فرانسوی برای تکمیل پایان نامه اش, در مورد ادعای آقای ویکتور هوگو مبنی بر اینکه عمر بن خطاب در جنگهایی که انجام داد چهار هزار کنیسه را خراب کرد و بر ویرانه آنها 1400 مسجد ساخت به سوریه آمد. هوگوی فرانسوی با این کار این را مدعی شده که اسلام بر پایه خشونت استوار و نیز با زور شمشیر گسترش یافته است. البته نویسنده کتاب به جز از آقای هوگو از قول کشورگشایان مسیحی نیز چنین مطالبی را نقل می کند, سپس به رد آن از طریق بیان خدمات جناب عمر در زمان جنگهای بین مسلمانان و دیگران می پردازد. مانند اینکه زمانی که کشوری فتح می شد, کسی حق تعرض به اماکن مقدس آنان را نداشت و نیز کنار هر کلیسا و بدون خراب کردن آن مسجدی بنا می کرد و برای نشان دادن تسامح خود حتی به اندازه فرمانروایان قبلی هم مالیات نمی گرفت. منبع خود را نیز نامه های عمر خطاب به فرمانروایان لشکر ذکر می کند.

در مجموع به کسانی که می خواهند کمی با تسامح در اسلام و رفتار حاکمان مسلمان (آن طور که باید باشد) آشنا شوند خواندن این کتاب کوچک جیبی توصیه می شود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 23:36 توسط احسان |

 

نه اينكه ما (جمع دوستان) با ديگران فرق داريم، برتريم يا پست تر. اما مي خواهيم هر كارمان كمكي باشد براي پيشرفت مان. كتاب خواندمان، نگاه كردنمان، زندگي كردنمان و ... و حتي چيزهاي روزمره زندگي؛ چه برسد به موارد ويژه مانند انتخاب دوست. دوستي كه بتواند ما را تحمل كند و ما نيز او را. تحمل كند و كمك هم؛ براي پيشرفت ما و ما براي پيشرفتش. دوستي كه با داشتن او حتي اگر خانه مجلل و پول نداشته باشيم، خوشبخت باشيم و يا لااقل بدبخت نباشيم. گفتیم که نزد کسی بنشینیم که او از دل خبر دارد. مسخره مان کردند که یافت می نشود گشته ایم ما.

اطرافم را گشتم. آنقدر رفتم و آنقدر پيشنهاد شنيدم كه دوست يابي من دارد ضرب المثل جمع مي شود. هر پيشنهادي را براي آشنايي پذيرفتم، اما هيچ كدام آني نبود كه بتواند من را خوشبخت تر از سقراط و نيچه كند. خودم گشتم ولي دير شده بود. از دايره تنگ دوستان ( تنگ به مثابه تعداد اندك نفرات) پيشنهادي امد با سر شتافتم. اما دوستي بايد براورنده نيازهاي دو طرف باشد. با خودم گفتم شايد نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست. پيشنهادي شد باز هم از  این دايره تنگ، اما به كاهلي پشت گوش انداختم.

مدتها گشتم، اما درون خلوت ما غير در نمي گنجید و اينان نه يار كه بار من بودند و من نیز هم. در كمال ياس،‌ يافتم كه يار در خانه و ما گرد جهان مي گرديم.همان پیشنهاد قدیمی. ديگر سر از پا نمي شناختم. تمام سعيم را كردم، انصافا هم سعی فراوان کردم، باز هم نشد. نمي شود.انگار قرار نیست طعم شیرین دوستی را بچشم، شاید جذابیت یا توانایی جذب ندارم. شاید هم دچار توهم شده ام و از اول هم خبری نبوده و هزاران شاید دیگر.

ديگر نمي گردم. خسته نشدم. له شده ام. همين چند روز پيش درخواست بازنشستگي دادم. الان خودم قبولش كردم. قبل از آنكه اخراج شوم آنهم به دليل سستي در انتخاب.  

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:35 توسط احسان

ترافیک سنگین است و باید حداکثر 20 دقیقه دیگر از میدان سپاه به باشگاه انقلاب برسی. غیر ممکن است, برای همین به جای 20 ساعت 2۰:20 دقیقه می رسی. پشت در ورودی زمین تنیس, صفی ایستاده که می خواهند برای دیدن کنسرت در فضای باز شهرام ناظری وارد شوند. اکثر مردان شیک و زنان اقسام آرایش را دارند. خانمی از همین اکثریت, بلیط در دست کنار در ایستاده ولی مامور کنترل بلیط که ظاهرش به حراست می خورد می گوید متاسفانه برای شما جا نداریم و پر شده! و ان خانم هم با تعجب می پرسد: مگه ممکنه. نه. پس چرا بقیه دارن می رن؟ - برای شما جا ندراریم. وضعیت آنجا به گونه ای بود که باید تقریبا هر آنچه در شهر بود را به جرم مستی می گرفتند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 20:9 توسط احسان |

 

ساعت 8 صبح دوشنبه 20 شهریور

 

-         الو سلام

-         سلام بنیاد ایران شناسی بفرمائید

-         لطف کنید روابط عمومی

-         هنوز نیومدند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 22:37 توسط احسان |

 

خود میکنیم و گردن خدا میندازیم. خدا می کند و ما غره می شویم. خدا خواست و تقدیر چنین بود. من کردم.

من کردم اما خدا خواست یا فقط خدا خواست. چقدر "من" در آن تاثیر داشت.

 

باور بفرمائید این دل بی زبان از بازی در نقش کاروانسرا خسته شده, تقاضای بازنشستگی دارد.

اگر خدا را بیاوری وسط می شود انگار اتفاقی نیفتاده و باید به راه ادامه داد و اگر نیاوریش....

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 23:8 توسط احسان |

 

و خدا وزن ندارد

این را امشب حس کردم. وقتی یادش افتادم و یاد کس و چیز دیگری نبودم, وزن هم نداشتم. سنگینی روی دلم نبود. می توانستم از زمین کنده شوم. همین که خدا رفت به زمین چسبیدم. یک وزنه سنگین روی دلم بود. مهم نبود که چه بود. مهم این بود که خدا نبود.

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 23:7 توسط احسان |

اول یک SMS که به مناسبت عید برایم رسید را بخوانید:

اللهم عجل لولیک الفرج

قطعه گمشده ای از پر پرواز کم است        یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است    عرق شرم زمین اسن که سرباز کم است

 

دوم به این عکس نگاه کنید

 

 رقص

عکس عده ای جوان است که شب نیمه شعبان کوچه را می بندند, بعد جدیدترین سیستم پخشی که خریده اند را می آورند و با نهایت ولوم آهنگهای  "اون ور آبی" (اندی خیلی طرفدار داشت) می گذارند و شروع می کنند به انجام حرکات موسوم به موزون. البته فعلا فقط پسرها میایند وسط و دخترها بیرون گود می مانند, تا بعد چه پیش آید.

آیینهای ما قاعدتا به دو بخش عزا و شادی تقسیم می شوند. عزاداری را دیده ایم و شنیده ایم. تا عصر صفویان عزاداری یا سینه زنی در یک مکان انجام می شده (تکیه), یا اگر دسته سینه زنی راه میفتاده کار اضافی انجام نمی شده است. البته هر شهری بر حسب سنتش چیزی بدان اضافه می کرده است. مثل گل به سر زنان خرم آبادیها.  اما بعد از صفویه بود که زنجیر زنی و علامت کشی و سایرین به جزء لاینفک عزاداری تبدیل شد.

در مورد نحوه شادیهای آیینی و سنتی چیزی نشنیده ام. مطمئنا باید بر خلاف الان بوده باشد که همان اشعار عزاداری و با همان سبک خوانده می شود و فقط به جای سینه زدن, دست زده شود. لطفا اگر کسی چیزی می داند ما را هم به فیض برساند.

سوم چند سالی است که همسایه ما شب نیمه شعبان, هیاتی برپا می کند و ما هم می رویم. هیات جالبی است و اتفاقات عجیب و غریبی هم در آن میفتد. مثلا پارسال هر چه مداح آمده بود خواند و اضافه تر هم خواند بلکه شام حاضر شود که نشد. آخر سر یک نفر پاشد گفت ما هم چند بیتی بخوانیم. گفتند: شما هم بخوان. چند بیت خواند و بعد برای تغییر فضا شروع کرد با صدای "ابی و داریوش" خواندن و پا را فراتر گذاشت و با صدای "حمیرا" خواند. داد مذهبی تر ها درآمد. داشت شر می شد که خوشبختانه شام رسید.

امسال هم شام حاضر نبود اما اینبار بجای نفر آخر یک گروه دف زن آورند. تا ان موقع همه از حال رفته بودند و کسی نای دست زدن هم نداشت. همه منتظر شام بودند که انگار روحی در انها دمیده شد. همزمان دف که از کیفش خارج می شد چشم پیرمردهای سنتی مجلس بیرونتر می آمد. شروع کردند اما کسی اعتراض نکرد. انصافا چقدر هم بد می زدند و بد می خواندند. در این میانه یک نفر یک دسته 100 تومانی روی هوا ریخت. دیگر کسی دست نمی زد. به گروه دف زن حسابی برخورد و جمع کردند و رفتند. موقع رفتن چقدر اینها را تحویل می گرفتند. فقط بخاطر اینکه دف می زدند. تهوع آور بود.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 9:53 توسط احسان |

باید این را کاملا خوش شانسی دانست که جمعه 8 صبح تلویزیون را روشن کنی و همان موقع مصاحبه ای را با سید رضا حسینی مترجم و نویسنده تماشا کنی. ساعتی که مردم یاخوایند و کسانی هم که بیدارند یا کوه رفته اند یا اگر مذهبی باشند دعای ندبه. پس قاعدتا این برنامه مخاطب خاصی نباید داشته باشد جز بیماران اتاق انتظار بیمارستان که تلویزیون ان مدام روشن است.

استاد حسینی مترجم طاعون آلبر کامو که به گفته خود کتاب زیاد می خواند اما فقط کتابی را که به دلش می نشیند ترجمه می کند یاد دهه 20 و 30 کرد که با وجود  امکانات کم آن زمان تیراژ کتابها روی ده هزار می گشت و الان به 1500 هم رسیده. راه برون رفت از این مساله را هم این طور بیان کرد که تلویزیون که بیشترین مخاطبین را دارد رمانهای خوب و سنگین را معرفی کند و نیز جوایز مربوط به کتاب را جهت شناسایی کتابهای درست و حسابی بیشتر کنند.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 9:11 توسط احسان |

 

آنقدر نامدم تا دیر شد...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:18 توسط احسان |

آنچه نشان می دهد این است که ما ماهیگیرانی هستیم که تنها کارمان انداختن قلاب است و انتظار تا چه در این دام افتد! به شرط آنکه ....
+ نوشته شده در دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 22:40 توسط احسان |

                                                                   نامدی نامدی              یارا دیر شد

                                             صبرم از حد گذشت         جانم پیر شد

                              چشمم تار شد          دل بیمار شد

                  آب از سر گذشت             و من کارم زار شد

 

آتشی از غمت        در جانم شکفت

              آسمان با دلم         از عشق تو گفت

              ای دلدار من           گل رخسار من

خورشیدی مرا مدد         شام تار من

 

                دل به دریا بزن            یار با من بمان

                              قید دنیا بزن           یار با من بمان

                                            مهرت در دلم                قهرت مشکلم

                                                                از عشقت سرشته یارا  آب و گلم

 

تصنیفی فولکوریک با صدای بیژن بیژنی- کاست چهار فصل

 

وقتی از ریسک کردن بترسی باید منتظر بمانی که فرصتها هم از دست برود. امکان هایی که شاید دیگر هیچ وقت, پذیر نشوند.

من می دانم و به از دست رفتنش خیره مانده ام.

می ترسم.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 21:1 توسط احسان |