تبليغاتX
مستانه

آشنایی من با مرحوم صالحی نجف آبادی به چند سال پیش برمی گردد که ایشان برای سخنرانی به حوزه شرق جبهه مشارکت دعوت شده بود. از آنجا آشنایی مختصری هم با شهید جاوید و عصای موسی پیدا کردم. هر چند هنوز فرصت نکرده ام هیچکدام را کامل بخوانم. 3 سال پیش در همین ایام و در نمایشگاه کتاب به طور اتفاقی ایشان را در مسجد نمایشگاه ملاقات کردیم. می خواست نماز بخواند, هر چه اصرار کردیم نگذاشت نماز را پشت سرش و به جماعت بخوانیم. گفتیم از جبهه مشارکت هستیم, کلی تحویلمان گرفت. در مورد حضرت رقیه پرسیدیم, گفت: « اکثر مورخین به اتفاق قائلند, امام حسین دختری به نام رقیه نداشته است»

دیدار کتاه ولی جالبی بود. دیدار با عالمی بزرگ ولی تنها. با فوت او تنها می توانم بگویم برای خودم متاسفم که یک فرصت دیگر را از دست دادم.

روحش شاد.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:16 توسط احسان |

دیر زمانی بود که همه چیز زیبا بود, هیچ آدمی زشت نبود, هیچ منظره ای منزجر کننده نبود, هیچ خبری ناگوار نبود و هیچ صحبت و نگاهی آزار دهنده. همه چیز رنگ و بویی مست کننده داشت طوری که نمی خواستی از دیدنش سیر شوی.

یک بار پرسیدم مگر زشت هم وجود دارد, پاسخ شنیدم : آری. جا خوردم, پس چرا من نمی بینم.

چند زمانی بعد زشتی را یافتم. بد قیافه هم پیدا شد, تصاویر و حرکات منزجر کننده هم زیاد شد. دیگر غذا ها هم خوشمزه نیستند. همه با غرض نگاه می کنند. باید کلی بگردی تا یک چهره زیبا ببینی. زنان برای زیباتر شدن ماسک های تهوع آور می زنند. مردان کاملا بی تفاوتند. هیچ چیز ایجاد انگیزه نمی کند.

مستاصل شده ام. دلیلی برای ادامه کار نیست. ظاهرا باید خودم را عوض کنم و همرنگ جماعت شوم یا دیگران را همرنگ خود کنم که در آن صورت نه من, من خواهم ماند و نه دیگران, دیگران.

خسته شده ام. روزها کسل کننده اند. کارم و زندگیم سگی است, یعنی از اول صبح تا آخر شب هیچ اختیاری برای وقت خودم ندارم. همه چیز تکراری است. نه کتاب خواندن, نه نوشتن و نه فیلم دیدن لذت گذشته را ندارد. خسته ام. خسته.
+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 22:31 توسط احسان |