« دیدی چه لباسی پوشیده بود هی پوز می داد که شوهرم...»
« حتما منظورش من بودم که گفت:...»
« اینها رو که می گه می خواد بگه مثلا من اولین نفر بودم که این کارو کردم...»
« وقتی به من دوستشم نگفته حتما زیر سر...»
« بین خودمن بمونه میگه خبر نداشتم ولی داره ما رو سیاه می کنه...»
خوب که نگاه می کنیم این حرفهای روزانه ماست و همه یک جورهایی به اصطلاح خاله زنک هستیم. زن و مرد هم ندارد. من فقط مانده ام که چرا به دیگران ایراد می گیریم.
سال گذشته که با یکی از رانندگان تاکسی در مورد مشکلات صنفی شان مصاحبه می کردم, یکی از موارد مهمی که ایشان ذکر کرد که مشکل فصلی هم نیست, کمبود توالت در سطح شهر بود. این مشکل در مورد تاکسی های خطی بیشتر نمود می کند, چون معمولا در ابتدا و انتهای خط توالت عمومی وجود ندارد, مگر اینکه یکی از میدانهای اصلی شهر مثل امام خمینی یا امام حسین مبدا یا مقصد باشد. در بین راه هم نمی شود به مسافران گفت گلاب به روتون من برم یه دقیقه کارم رو بکنم و بیام, بنابراین باید خیلی فشار تحمل کنند.
این مشکلی بزرگی است که کمتر کسی به آن توجه می کند. البته این فقط مشکل راننده ها نیست. مثلا مغازه دارها هم معمولا باید منتظر اذان شوند تا در مسجد محل باز شده و قضای حاجت کنند.
اگر شغل شما ایجاب کند که مدت طولانی در سطح شهر باشید هم باید با این درد کنار بیایید, دنیا را زرد ببینید اما لبخند بزنید. از قرار, امروز منهم در شهر آواره بودم و مشغول تهرانگردی. ساعت حدود 4:30 بعد از ظهر بود که رسیدم بالای پارک شهر. متاسفانه منهم به این درد مبتلا شدم. امیدی به باز بودن مسجد نبود, ضمن اینکه آن اطراف مسجدی هم دیده نمی شد. با کلی کلنجار رفتن با خودم, به خودم قبولاندم که که در فراق و خار هجران صبر بلبل باید داشته باشم. خریدهایم را کردم و به سمت میدان امام خمینی راه افتادم. هر لحظه رنگ زمین و زمان بیشتر تغییر می کرد. به ابتدای ناصر خسرو که رسیدم یک دفعه یک لامپ زرد رنگ بالای سرم روشن شد. به سمت کیوسک « از من بپرسید» رفتم. سرم را تا آنجا که می شد داخل بردم و آرام گفتم: «سلام , توالت عمومی». متصدی که داشت جدول حل می کرد گفت: « بالا». – یعنی کجا؟ - بالای میدون. من که نگاه کردم چیزی ندیدم. – یعنی اول فردوسی؟ - نه اون گوشه بالای میدون. و همانطور که سرش روی جدول بود با انگشت شمال شرقی میدان را نشان داد. با هزار امید و آرزو روانه شدم, اما چیزی نیافتم. ناچار و از سر اجبار از یک فروشنده کنار خیابانی مجدد پرسیدم. – برو نرسیده به سر فردوسی. کلی فحش دادم به متصدی کیوسک که آدرس درست نداده بود. رفتم اما بین من و دستشویی یک سلسله نرده بود که تا خیابان فردوسی امتداد داشت. دیگر طاقت رفتن و دور زدن را نداشتم. اصولا در شرایط حاد باید مدرن رفتار کرد برای همین از روی نرده پریدم و به مقصد رسیدم و صد البته به آرامش. آرامش همه رنگی هست به جز زرد. بی دلیل نیست که رنگ تنفر زرد است.
این مشکل رفع شد اما مشکل جدیدی جایگزین شد. تشنگی این همه پیاده روی و جستجو اما....
برای دیدن «اما» به اینجا مراجعه کنید.