تبليغاتX
مستانه

چه شبيست امشب، شبي فرح بخش، شب يلدا
با خيال آرامش به سمت خانه ميامدم كه در ترافيك سنگين متوقف شدم اما چه جاي نگراني كه كه راديو پيام نواي زيبايي از جورج مايكل را پخش مي كرد
چند دقيقه بعد تصنيفي از شجريان و بعد موسيقي سنتي بي كلام
آنقدر زيبا بود كه دلم نمي خواست گره ترافيك باز شود
اما باز شد و به خانه رسيدم
رسانه ملي انصافا سنگ تمام گذاشت حداقل از نگاه من
بهترين هديه امشب دلشدگان حاتمي بود با سيماي زيباتر ليلا ،صداي خوشايند شجريان با ساخته هاي عليزاده
هر چند فيلم را تكه تكه كرده بودند اما باز هم زيبا بود
تو كافر دل نمي بندي نقاب زلف و مي ترسم    كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
امشب هر چه هست و هر چه بود گذشتني است و مي گذرد
اما فردا برايم روز يلداست
روز سختي دارم كه فقط خدا مي تواند كمكم كند

مراد ما وصال توست در دنيا و در عقبا    وگرنه....
رب اشرح لي صدري و يسر لي امري واحلل عقده من لساني يفقه قولي

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 22:59 توسط احسان |


ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود        وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر             آري شود وليك بخون جگر شود
خواهم شدن بميكده گريان و دادخواه          كز دست غم خلاص من آنجا مگر شود
از هر كرانه تير دعا كرده ام روان                باشد كزآن ميانه يكي كارگز شود
اي جان حديث ما بر دلدار بازگو                  ليكن چنان مگو كه صبا با خبر شود
از كيمياي مهر تو زر گشت روي من            آري به يمن لطف شما خاك زر شود
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب                  يا رب مباد آنكه گدا معتبر شود
بس نكته غير حسن ببايد كه تا كسي        مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سركشي كه كنگره كاخ وصل راست     سرها برآستانه او خاك در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست    دم دركش ارنه باد صبا را خبر شود


خدايا قدم اول را برداشتم با پشتوانه تو كمكم كن تا اگر صلاح است اين حركت در قدم دوم متوقف نشود
اين غزل را هم به پيشنهاد شاعرش گذاشتم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 7:2 توسط احسان |

زمین دلمرده

                     سقف آسمان كوتاه 

                                       غبار آلوده مهر و وماه

                                                                    زمستان است زمستان است زمستان است

                                                                                                                   اخوان ثالث

اون قديما توي زمستون وارونگي هوا پيش ميومد ( البته منبع در بالا ذكر شده است) حتي زمان خاتمي هم بيشتر تو زمستون بود اما حالا تو پاييز. شايد چند وقت ديگه تو تابستون و بهار هم شاهد اين قضيه باشيم كه با وارونگي هوا نفس كز گرمگاه سينه كه آمد بيرون ابري شود تاريك و اون موقع هر وقت سال هم كه باشه زمستان زمان اخوانه

پس توصيه هاي ايمني رو جدي بگيريم و با هم مهربان باشيم ( البته اين به معني مهرورزي نيست اما مهرورزي به معناي كلمه هم چيز بدي نيست)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 23:0 توسط احسان |

چند و اندي سال پيش در چنين روزي (17 آذر) در بيمارستان خانواده تهران متعلق به نزاجا كودكي خجسته به دنيا آمد كه احسان ناميدندش. اين كودك در دوران كوتاهي كه از زندگيش گذشته خدمات ارزنده اي به جامعه بشريت ارائه كرده است. (به درخواست اين كودك از ذكر آن خدمات ارزنده معذوريم) .

چهل روز پيش از امروز (17آذر) دايي آن كودك فوت كرد كه امروز (17 آذر) مراسم چهلم آن مرحوم است. همان كودك در اطلاعيه اي از تمامي كساني كه در ختم و هفت شركت كرده يا در چهلم شركت مي كنند تشكر كرده است.

صفر سال پيش در چنين روزي (يعني همين امسال 17 آذر) جشن عقد دوست خوب هنرستان آن كودك برگزار مي شود. و اين دوست متاسفانه بدون هماهنگي، اين برنامه را در روز چهلم دايي انداخته است و شايد هم برعكس. اين دوست هم اصرار دارد كه براي ديدار با دوستان قديمي حتما اين كودك به جشن برود. همين كودك مي خواهد برود اما خانواده اش به دليل اينكه زشته و حيا هم خوي چيزيه مانع حضور او شده اند. خودتون بگيد اين بچه چي كار كنه!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:19 توسط احسان |


مرگ همزاد زندگيست، ياري باوفا
اميد همه زندگان
و لطف بزرگ خداوند
كه
بي تو اگر به سر شدي زير جهان زبر شدي
باغ ارم سقر شدي بي تو بسر نمي شود
دوست خوب من با اين حال كه هر روز بايد منتظر ديدنت باشم اما مي دانم كه استقبال گر خوبي نيستم
اينهمه ياد مي رود  وز تو هنوز غافلم

مرا به خاطر اينهمه كم لطفي ببخش

سر كار خانم بنفشه بابايي درگذشت دائي گراميتان را تسليت مي گوييم. مارا در غم خود شريك بدانيد.
دوستان شما در چارسوق  انديشه

جناب آقاي حميد رضا صداقت جم،منزل محترم خانم بابائي اين واقعه را به شما نيز تسليت عرض مي كنيم

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 22:11 توسط احسان

گلدكوئست غير قانوني اعلام شد و فعاليت براي اون جرم، اما هم فعاليت اونها قطع نشد هم اينكه همچنان سايه بدشومي آن برسر زندگي ها ادامه دارد.

با بهترين دوست دوران دانشگاهم به خاطر گلد كوئست فعلا در حالت نه جنگ ، نه صلح هستم و الان نياز دارم كه دوباره دوران صلح از سرگرفته شه. راهش هم اينست كه به اين آقا ثابت كنيم كه فعاليت اين گونه  شركتها به ضرر كشوره در نتيجه ضرر به كشور خودمون خيانت محسوب مي شه.

بنابراين از تمام دوستان و غير دوستان تقاضا دارم هر مطلبي در اين راستا رو برام بفرستند.فقط لطف كنيد درنظر داشته باشيد كه اين بنده خدا به دليل اينكه به گلدكوئست ايمان داره و اون رو كاملا علمي مي دونه مطالب شما هم علمي و بر اساس مستندات باشه.

خداوند شما رو در دنيا و آخرت با گلد كوئست محشور نكنه اگه كمك كنيد.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 7:19 توسط احسان |

157383.jpg

هماي اوج سعادت بر بام نشست و به يكي ديگر از آرزوهايم رسيدم و جمعه شب به كنسرت شجريان ها، عليزاده و كلهر رفتم. گزارش روزهاي اول و دوم اين مراسم در شرق شنبه به چاپ رسيد اين مطلب همان روز شرق نيز درباره موسيقي سنتي جالب بود.
درباره بازار سياه بليطها شنيده بودم اما آن شب ديدم كه قيمت صد هزار تومان نيز صحيح بوده است.
با مطالبي كه در شرق شنبه به چاپ رسيده بود برنامه جمعه شب بسيار عالي برگزار شده است. دكور هم كمي تغيير كرده بود و خيلي بهتر از روزهاي قبل بود. فقط مشكل ما يك بلندگو بود كه جلوي ديد ما را گرفته بود و فقط عليزاده و كلهر پيدا بودند. (دل از من برد و روي از من نهان كرد خدا را با كه اين بازي توان كرد ) اعتراض كرديم ، گفتند اگر بلندگو را برداريم كيفيت صدا پايين مي آيد. ما هم در ابتداي تاريكي سالن، بلندگو را برداشتيم و هيچ اتفاقي نيفتاد.
به جز اول برنامه كه صداي شجريان كمي غير عادي بود و نيز تار ناكوك عليزاده كه هميشه در حال كوك كردن آن بود ، همچنين موهاي عليزاده كه مثل موي بچه قرتي ها توي صورتش مي آمدو و جلوي هنرنمايي يك دست عليزاده را البته گاه گاهي مي گرفت. بقيه برنامه عالي برگزار شد. كنسرت حدود ساعت 20:40 شروع شد و با يك زمان استراحت نيم ساعته در ساعت 23:55 با اجراي اضافه بر برنامه دوتصنيف « دوش دوش » و « مرغ سحر» به پايان رسيد. (مثل شبهاي قبل)
بعد از پايان برنامه اعلام شده نظم سالن به هم ريخت و خيلي ها با موبايل در جلوي سن مشغول فيلمبرداري شدند.جالبتر اينكه همراه تصنيف مرغ سحر بسياري از حاضران ضمن دست زدن همخواني نيز مي كردند (عجب ملت جلفي كه با هر آهنگي رنگ «به كسر راء» مي گيرند).
حتما سعي كنيد اين اجراي زيباي مرغ سحر رو گوش كنيد كه واقعا به تار عيزاده و كمانچه كلهر آدم به وجد مياد.( شبيه اين اجرا در كنسرت همنوا با بم نيز بود)
سمن بويان غبار دل چو بنشينند، بنشانند

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 7:2 توسط احسان |



از بعد از تمام شدن ماه رمضان دو ديدار داشتم كه هر دو بسيار هيجان انگيز و جالب بودند.
اولين ديدار:
چهار شنبه شبي يكي از هم خدمتي هايم تماس گرفت و مرا دعوت كرد تا به ديدار ديگر هم خدمتي هايم بروم. آنهم فردايش و هفت صبح روبروي محل خدمت و در يك قهوه خانه.و از من خواست تا هر كس ديگر را كه مي توانم با خبر كنم، هرچند كسي را نيافتم.صبح كه به محل ديدار رفتم جمعي جوان سرزنده را ديدم كه با اشتياق منتظر ورود نفرات جديد هستند.به ابتكار باني (همان كسي كه با من تماس گرفت) تعدادي از افسران و درجه داران زمان خدمت هم دعوت شده بودند. ديدن اين جمع كه فقط مدتي را با هم بودند و هر چند وقت يك بار شاهد جدايي يك نفر از ميان خود، به صورت يكجا واقعاً رويايي بود. هرچند يك مساله هم بسيار جلب توجه مي كرد كه بيشتر افراد حاضر با زمان خدمت فرق داشتند. سربازهاي سابق مي خواستند تيپ و كلاس و لباس و موبايل خود را به رخ بكشند و كادرها برعكس مي خواستند با بي قيدي زياد خود را با جمع جوان يكي كنند كه هر دوي اينها خيلي توي ذوق من زد. قرار شد اين تجمع به صورت ماهانه برگزار شود.
ديدار دوم:
به همت يكي از بچه هاي ستاد نسيم براي دوست خوبم (با اجازه آقا حميد) بنفشه جشن تولدي گرفته شد و از بچه هاي نسيم دعوت شد كه بيايند. خيلي  خوب و به ياد ماندني بود. چشم و هم چشمي ها كمتر از روز ملاقت قبلي بود (با اينكه بايد برعكس اين پيش مي آمد) آمديم و گفتيم و خنديديم و لذت برديم و رفتيم. البته قبل از رفتن هر كس كادوي (زيباي) خودش را هم داد. اينجا هم بعضي از حضور يا رفتار ديگران دلخور شدند (جمع حاضر شايد يك سوم نفرات ملاقات اول بود) اين را مي شد از رفتار آنها بعد از ميهماني فهميد. مي گفتند فلاني خيلي انرژي منفي داشت و همه را پكر كرد (من كه از اين ژيگول بازيها سر در نميآوردم) اين هم تمام شد.
فصل مشترك اين دو ديدار پايان آنها بود. براي اينكه به كسي اجحاف نشود ميهمانيها در خانه برگزار نشد (هم خدمتيها در قهوه خانه و نسيميها در يك كافه) و كل خرج را بر تعداد تقسيم كردند و هر كس دانگ خود را داد. اين طور واقعا عالي تر است.
اما دليل ياداوري اين دو ديدار دو موضوع بود كه مي گويم.
اول اينكه وقتي جريان اين ديدارها را براي يكي از همكارانم تعريف كردنم با حسرت تمام گوش كرد و آهي كشيد كه خوش به حالتان . آرزو دارم كه بتوانم دوستان مدرسه يا سربازي و يا دانشگاه را دور هم جمع كنم، هزينه اش مهم نيست اما نمي شود آنها را جمع كرد. ظاهراً باز هم مشكلات زندگي
دوم اينكه ياد سال 82 افتادم كه از آذر ماه به مدت حداقل يك سال براي دوستانمان جشن تولد گرفتيم و به هر كس هديه اي با سقف هزينه مشخش به صورت دانگي مي داديم. جداً كه ياد باد آن روزگاران ياد باد. حتي ياد آن دوران هم لذت بخش است كاش ميشد كه باز هم بتوانيم جمعي كه در حوزه شرق يا چارسوق با هم بوديم را دوباره جمع كنيم و از ديدار لذت ببريم. آيا از الان بايد بگوييم كاش؟
روز وصل دوستداران ياد باد                   ياد باد آن روزگاران ياد باد
كامم از تلخي غم چون زهر گشت        بانگ نوش شاد خواران ياد باد
گرچه ياران فارغند از ياد من                   از من ايشان را هراران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند و بلا                  كوشش آن حقگزاران ياد باد
گرچه صد رودست در چشمم مدام       زنده رود باغكاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند              اي دريغا رازداران ياد باد

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 8:44 توسط احسان |

 

كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز                   باشد كه باز بيني ديدار آشنا را
وقتي يك چيزي حساسيت برانگيز مي شود و صداي ديگران را درمي آورد يعني تاثير گذار بوده و دچار روزمرگي نشده است. از اين بابت خيلي خوشحالم . واكنش جالب دوست گلم آب باريكه را حتما ببينيد من كه لذت بردم.
فكر نمي كردم از روز اول بايد تكذيبيه بزنم حداقل فكر مي كردم تكذيبيه اول را بايد براي شهرداري بزنم اما حالا ....
حقيقت اينكه اسمهايي كه براي وبلاگ انتخاب كردم همگي قبلا ثبت شده بودند. خواستم از حافظ كمك بگيرم اما ديوانش نبود به سراغ گلستان سعدي رفتم آنجا هم چيزي نيافتم تا اينكه به شرطه رسيدم. اسم به اين قشنگي و با معنايي مگه چه ايرادي داره؟ غير حرفه اي است چون من حرفه اي نيستم.
اما مستانه نشان از روح لطيف من دارد. البته دليل اصليش علاقه من به ليلا حاتمي است و به خاطر او و سريال كيف انگليسي مستانه را دوست دارم.
ببخشيد اگه ژيگوليه ديگه

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 22:37 توسط احسان |